غیر از واسه تو که میشم گنجیشک خانم و همینجور میگم و میگم و میگم و میگم.. دیدی که ، باکسی حرفم نمیاد زیاد .(که بخوام فکرهام و احساساتم و چمیدونم دغدغه هامو بگم ها ! اگه نه یه چی بگیم بخندیم! یا حرص آقایون علما را بخوریم! یا از اینا که خوب آره!! )
بعدش وقت هایی که نیستی یه جوری میشم...انگاری تموم حرفام هی تولید بشن اما به جای اینکه پرواز کنن برن بیرون بمونن سر جاشون و بعدش جا تنگ شه... اونقد که به دیواره های وجودیم فشار بیاد...و هی حرفام (فکرهام ) بخوان بیافتن به جون هم واسه بقا!! ...بکشن همو ... بوی حرف کپک زده بگیره دهنم... توم سر و صدا و جیغ و ترانه قاطی بشه و بشه سرسام و من بمونم و زجر دیواره های عایق...
حالا اگه واسه اینکه نترکم با کسی یه کمی از حرفامو بگم ... یهو احساس کمبود تو دو تا دست در میاره و گلومو میگیره... کمبود همصحبتی با کسی که بی ادعا باهوشه شدیدا خوش فکره و خود خودش به افکارش رسیده و رو هوا چرت و پرت ها رو با تشدید نمیگه ...دلتنگی واسه کسی که بهم نمیخنده بهم گیر نمیده و ترسا و دیوونگیام احترام میزاره ... نداشتنت منو پاره پوره میکنه و دلتنگی واست به اوج خودش میرسه...آخه یهو میفهمم که چقد واسه من تکی و هیشکی جاتو نمیگیره و این حس یه جورایی درموندم میکنه. (این کلمه را از الکی نگفتم.)
» (چرا من مثه تو فرق فکر و حرف رو نمیفهمم؟ چرا آخه؟؟ )
» هیچ تاحالا دلتنگ وراجی های من شدی؟ دلتنگ وقت هایی که سر یه جمله تو یه فیلم سرتو میخورم و تو آخرش میگی آزی این فقط یه فیلمه!! میتونس یه جور دیگه تموم شه!! بی خیال شو!؟
» ساکتم...اما دارم با خودم حرف میزنم...تقریبا همیشه...میدونی فرق عملیش با وقت هایی که با تو حرف میزنم و ساکتی اینه که هی فکر میکنم نکنه نرسم باهات درمیونشون بزارم و بگم به چیا دارم فکر میکنم و کجاها سیر میکنم و بعدش گم شم دیگه پیدام نکنی...
»دیدی این شعر حافظ رو که میگه :
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید...دور از رخت این خسته مهجور نماندست...
حالا من رسیدم به یه جایی که دلم که کلی شاکی سکوت های تو بوده و هس ... دلم که هی میگه "دوستت نداره اگه نه واسه تو به حرف میومد" ... بلند میگه : عزیز دل ! واسه سکوت هات هم دل خانمی تنگ میشه...
