دوشنبه چهاردهم خرداد 1386
اول از یه کتاب دیگه از میلان کوندرا شروع شد که مترجم قید کرده بود که" به علت عذرهای اخلاقی به جا و نا به جا کوندرایی که فارسی زبانان میشناسن چیزی کاملا متفاوت با کوندرای اصلی هست"
بعدش فکر کردم : کاش میتونستم کتاب هارو به زبونی که نویسنده هاشون نوشتنشون بخونم...
بعدش رسیدم به اینکه همه مشکلات مال به کار بردن کلمه ها هست! کلمه هایی که هیشکی نمیدونه جدا چجوری یاد گرفتیم که یعنی چی؟؟ (من خداییش موندم مثلا یه بچه چجوری میفهمه واژه خوشگل دقیقا یعنی چی؟؟ **)
بعدترش رسیدم به اینکه کاش میتونستم آدم هارو همونجور که خودشونو میبینن ، ببینیم!
بعد بعد ترش از خودم پرسیدم من خودمو مینوسیم؟ ترجمه میکنم ؟ یا که ویراستاری؟؟
بع بعد بعد ترش عین خر درگل موندم ...
بیا! کار داره به جاهای باریک میرسه!!
نوشته شده توسط حوا در ساعت 3:52 | لینک
|
