تو یه اتاقم با یه مارمولک که تند تند این ور اونور میره و من حسابی ازش ترسیدم...اونقد که یکی را صدا زدم (یادم نیس کی) که بیاد یه جوری مارمولک هرو از اتاق بیرونش کنه...انگار گف زودی میاد. و من واسه اینکه فاصلمو با مارمولکه حفط کنم هی حرکت هاشو نگاه کردم و حواسم جمعش شد...کم کم دیدم که چقدر پوستش قشنگه و چقد حرکت هاش تیز هوشانس...(این حس ها خیلی عمیق و کاری بود!) فکر کردم که لابد ناجی من مارمولک رو میکشه ...اونقد دوسش دارم که تنهایی نترسم ازش؟ ...بتونم بخوابم و نترسم که بره توی دهنم...همینجوری مونده بودم...خیلی خوشگل بود! و خیلی زنده! و خیلی ملوس...گاهی سرشو بالا میاورد منو نگاه میکرد... ناجیم رسید...من نمیدونستم چی میخوام...اصن صدام در نمومد و ناجی دست به کار شده بود... من خیلی کند مغزم کار میکرد...همه چی خیلی سریع بود...تفاوت سرعت داش منو له میکرد....گیر کرده بودم...
از خواب میپرم.
من حالم خوب نیست.
