تبليغاتX
آدم و حوا - فکر کن درد تو ارزشمند است...فکر کن گریه چه زیباست بخند...

 تو یه اتاقم با یه مارمولک که تند تند این ور اونور میره و من حسابی ازش ترسیدم...اونقد که یکی را صدا زدم (یادم نیس کی) که بیاد یه جوری مارمولک هرو از اتاق بیرونش کنه...انگار گف زودی میاد. و من واسه اینکه فاصلمو با مارمولکه حفط کنم هی حرکت هاشو نگاه کردم و حواسم جمعش شد...کم کم دیدم  که چقدر پوستش قشنگه و چقد حرکت هاش تیز هوشانس...(این حس ها خیلی عمیق و کاری بود!)  فکر کردم که لابد ناجی من مارمولک رو میکشه ...اونقد دوسش دارم که تنهایی نترسم ازش؟ ...بتونم بخوابم و نترسم که بره توی دهنم...همینجوری مونده بودم...خیلی خوشگل بود! و خیلی زنده! و خیلی ملوس...گاهی سرشو بالا میاورد منو نگاه میکرد... ناجیم رسید...من نمیدونستم چی میخوام...اصن صدام در نمومد و ناجی دست به کار شده بود... من خیلی کند مغزم کار میکرد...همه چی خیلی سریع بود...تفاوت سرعت داش منو له میکرد....گیر کرده بودم...

از خواب میپرم.

من حالم خوب نیست.

 

نوشته شده توسط حوا در ساعت 23:43 | لینک  |