نقطه...سرخط.
دوستت دارم...واسه اینکه به ترس های من نمیخندی...واسه من دلیل نمیاری...به کسی لو نمیدی چرندیت خواب های منو...فقط تا صب بغلم میکنی...واسم شربت میاری...بهم لبخن میزنی...و هی حواست بهم هس...
دوستت دارم واسه اینکه یه جوری میگی من پیشتم که خیلی خوبه!
دوستت دارم واسه اینکه صب وقتی خستگیم دمار ترس هامو در آورده و خوابم تو میری سرکار ...
دوستت دارم...واسه اینکه ازت نمیترسم...حتی وقتی خیلی خیلی عصبانی هستی...
دوستت دارم واسه اینکه میتونم باهات بلند فکر کنم...
دوستت دارم واسه اینکه هرچی بیدار شدم دیدم تو هم بیداری...و دست منو گرفتی...
دوستت دارم...واسه هم نداره!!
» من به حد مرگ ترسیده بودم...تو خود زندگی بودی...
» یه آقاهه ای بود که یه بدن که انگاری مال خودش بود و از شونه هاش به شونه های اون یکی بدنش میخ کرده بودن...سر جلوییش ول افتاده بود...سر عقبیش بی خیال میخندید...
یه سنجاقک هم بود که یه اسپرم را گرفته بود به دهنش و میبرد و من هی واسم حل نمیشد که چجوری همچی چیز سنگینی (اون کره جلوش نمیدونم چرا اینقد وحشتناک سنگین بود تو ذهنم) را یه سنجاقک بلند تونسته بکنه...
یه عالمه آدم هم بودن که هی به من نگاه میکردن...معلوم نبود چرا...
» این چند شب که تنها بودم هنوز اسیر این هذیان هام...هیشکی نمیدونه چرا؟
