تبليغاتX
آدم و حوا - چنین بود رسم رای درشت...فقط زین به پشت و فقط زین به پشت...

...

اونوقت من هی حرف میزنم و تو عزیز دل هی ساکتی...من هی نظرتو میخوام  و  تو هی ساکتی ...لج منو در میاره سکوتت... مخصوصا وقت هایی که دارم بال بال میزنم....میگی خب دارم فکر میکنم ...میگم خوب مثه من بلند فکر کن میگی اون حرف زدنه نه فکر کردن...ساکت میشم و تو اسن از سکوت خسته نمیشی...فایده نداره ...هیچوقت آخرش نمیای نتیجه فکرهاتو بگی اقلا!! من هی بلند فکر میکنم پیش تو و تو هی هیچی نمیگی...تازه گاهی هم که میشه همون حکایت "امشب به قصه دل من گوش میکنی...فردا مرا چو قصه فراموش میکنی..." چی بگم؟ چجوری واست بگم چه حالی میشه آدم وقتی احساس میکنه نامریی شده...وحشتناکه...چجوری بگم سکوتت چقدر داغه...چقدر تیزه...چقدر سمی هس...واسه 40 کیلو گوشت تن من!

» دیدی میگن یارو دیوونس چون با خودش حرف میزنه...حالا حکایت منه... چرا باز هم واست میگم؟ نه غیر اینه که چون فقط با تو ممکنه تنهایی عظیم روحم کم شه؟؟ نه چون عاشقتم و عشق میگه نشونش بده...باهاش بگو...براش بخون...تموم قشنگی هارو؟؟

بعدش من گاهی هی گریه میکنم بهت میگم که گریه هام از غصه این چیزاس!  از درد له شدن منه زیر سکوت تو!  از غصه اینکه تحویلم نمیگیری و تو باز ساکتی...بعدش من هی میگم بهم توهین شده و تو هی ساکتی...میگم این بدرفتاری هس و تو باز ساکتی...من های های میافتم به گریه و خیلی که گریه میکنم...و تو ساکت منو نگاه میکنی ...با چشمایی که ساکتن...به من که چشام شده عین قورباغه یا وزخ (هرکدوم بدتره) از شدت غصه! 

بعدش تو همون خوش فکر خوش صحبت ای هستی که یهو ۶ ساعت (۶ ساعت راس راسی نه که غلو!!) با داییم صحبت میکنی!! ۲ ساعت با خاله ات یا با همکارات  ...

تو ! همین تویی که سنگینی سکوتتو گذاشتی رو شونه های لاغر من... و عین خیالت نیس!

من همه راه ها را امتحان کردم... سعی کردم از چیزایی هم بگم که تو دوست داری...سعی کردم زخم هامو بهت نشون بدم... سعی کردم  تو رو درک کنم...سعی کردم یه کم باهات کم حرفی کنم ببینم میای سراغم...ازم چیز بپرسی؟ بهم چیز بگی؟ دیدم نه! فقط خودمو اذیت کردم که حرفام تو گلوم کپک زد ... سعی کردم باهات شیرین صحبت کنم...وقتی حرف میزنم هیجان بدم! شوخی و مسخره بازی کنم!...سعی کردم بگم دلم چی میخواد! خودم باشم واست اونچه دلم از تو میخواد...

 هروقت لوس شدم خیلی ملوست شدم...باقی همه هیچ!

» اینجوریه که وقتی نیستی کمبود حرف زدن دارم و وقتی هستی کمبود شنیده شدن...اینجوریه که کم میارم...و احساس میکنم پشیزی بیش نیستم.

حالا رسیدم به اینکه  امیدم رو از تو ببرم... قطعا  این یه تمایل یه طرفه هس و من خودخواهانه از تو میخواستم براورده اش کنی...یه توقع بی جا...تو دوست نداری با من حرف بزنی مثه من که با بعضی ها...با من حرفت نمیگیره مثه من که با بعضی ها...وقتی حرف میزنم بات نگام هم نمیکنی...مثه من که با بعضی ها... تو با من شده مثه من که با بعضی ها...

» میدونی... این یه فکر چرنده...اینکه فکر کنم باید صدام بیاد تا تو گمم نکنی...گیرم که تاریکه...گیرم که شلوغه... گیرم که هرکدوم راه خودمونو میریم و همیشه نمیشه دست همو بگیریم... این راهش نیس... 

» اون ترانه هرو شنیدی میگه تو با من حرف بزنی من به صدات گوش بکنم؟

» بارها به این فکر کردم که تو هیچوقت با من یه شب تا صب حرف نزدی...وقتی دوست بودیم...وقتی نامزد شدیم...وقتی عقد کردیم...وقتی همسر شدیم...

» تو با من همونجوری که من با بعضی ها... این جمله درد داره.  

» من پیله کنم که تو پروانه نمیشی... پس بگذریم... قر زدن نداره.

» مشکلات من هیچوقت حل نمیشن ...حتی از شکلی به شکل دیگه تبدیل نمیشن...

   مشکلات من به من میگن مشکل تویی!  باید از شکلی به شکل دیگه تبدیل شی!

نوشته شده توسط حوا در ساعت 2:14 | لینک