تبليغاتX
آدم و حوا - دل چو پرگار به هر سو دورانی میکرد...وندر آن دایره سر گشته پا بر جا بود...

"زندگی حکایت آن پیرمرد یخ فروشیست , که از او پرسیدند : پیرمرد چقدر یخ داری ؟ گفت : نخریدند , تمام شد ..."

(( هی خیال میکنم فهمیدمش و  چه قشنگه!!  اما بعدش دوباره گیج میشم که یعنی چی اونوقت ... آخه میگه حکایت پیرمردس...حکایت یخه نیس که!!

دوساعته این آدامس فکری را دارم میجوم و الان به شدت بدمزه شده تو ذهنم!! همسر جان کجایی؟؟؟ ))

» من خنگولی نیستم!! اما حتی گیرم که همشو بفهمم !!باز  آخه این "تمام شد"  و که نمیشه زندگی بگه ؟ نه؟ میشه؟؟ 

» پیوست: هیشکی نگه حالا یکی یه چی گفته!! تو چرا گیر دادی ها؟؟ بابا زندگی را گفته!! همین که توش ول معطلیم!!

 

 

نوشته شده توسط حوا در ساعت 2:26 | لینک  |