یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386
"زندگی حکایت آن پیرمرد یخ فروشیست , که از او پرسیدند : پیرمرد چقدر یخ داری ؟ گفت : نخریدند , تمام شد ..."
(( هی خیال میکنم فهمیدمش و چه قشنگه!! اما بعدش دوباره گیج میشم که یعنی چی اونوقت ... آخه میگه حکایت پیرمردس...حکایت یخه نیس که!!
دوساعته این آدامس فکری را دارم میجوم و الان به شدت بدمزه شده تو ذهنم!! همسر جان کجایی؟؟؟ ))
» من خنگولی نیستم!! اما حتی گیرم که همشو بفهمم !!باز آخه این "تمام شد" و که نمیشه زندگی بگه ؟ نه؟ میشه؟؟
» پیوست: هیشکی نگه حالا یکی یه چی گفته!! تو چرا گیر دادی ها؟؟ بابا زندگی را گفته!! همین که توش ول معطلیم!!
نوشته شده توسط حوا در ساعت 2:26 | لینک
|
