جمعه بیست و یکم اردیبهشت 1386
تماس هامون چقدر مسخره هس...وقت هایی که کارم داری و "سلام؟خوبی؟ " فقط یک بهانه است نه دغدغه دونستن احوال من بی تو! نه نزدیک کردن دو دور از هم! کاش همکارت نبودم...
دیروز نبودی و من تنها رفتم عروسی ...زنگ زدم که بگم رسیدم...شاید تو نگران اومدن آن وقت شب من با تاکسی بوده باشی... برات از عروسی گفتم ...
اونوقت امروز با من تماس گرفتی که شماره فلان کسک را بگیری...میپرسی راستی عروسی خوب بود؟؟
این واژه های تهی چقدر سنگینند...
پیوست : برات گفتم که مادرت مریض شده... امروز مادرت احوالت را از من گرفت...
نوشته شده توسط حوا در ساعت 21:26 | لینک
