برای درست شدن یه چیزایی فقط باید دوباره به دنیا اومد .
" من از کدام جهت رو به نیستی رفتم؟
کجا تمام شدم از عبور نیلوفر
کجا شکفتن دل آخرین نفس را زد
چراغ در کف من بود
چگونه سرعت ماشین مرا ز من دزدید؟
چگونه هیچ نگفتم
چگونه تن دادم
چقدر شیوه ی خواهش مچاله ام کرده است"
عبدالرضا ملکیان
بعضی "دورت بگردم" ها هیچ خوب نیستن...
مثلا وقتی حدیث "چاقو" و "سیب" هست...
حس بدیه...انگار زندگی هرچی خلط تو گلو داره تف کنه تو صورتم.
لعنت به من و همه چیز.
من خسته ام...
من خسته ام ...
من خسته ام ...
من خسته ام.
» به شدت گریه کردم.
غیر از واسه تو که میشم گنجیشک خانم و همینجور میگم و میگم و میگم و میگم.. دیدی که ، باکسی حرفم نمیاد زیاد .(که بخوام فکرهام و احساساتم و چمیدونم دغدغه هامو بگم ها ! اگه نه یه چی بگیم بخندیم! یا حرص آقایون علما را بخوریم! یا از اینا که خوب آره!! )
بعدش وقت هایی که نیستی یه جوری میشم...انگاری تموم حرفام هی تولید بشن اما به جای اینکه پرواز کنن برن بیرون بمونن سر جاشون و بعدش جا تنگ شه... اونقد که به دیواره های وجودیم فشار بیاد...و هی حرفام (فکرهام ) بخوان بیافتن به جون هم واسه بقا!! ...بکشن همو ... بوی حرف کپک زده بگیره دهنم... توم سر و صدا و جیغ و ترانه قاطی بشه و بشه سرسام و من بمونم و زجر دیواره های عایق...
حالا اگه واسه اینکه نترکم با کسی یه کمی از حرفامو بگم ... یهو احساس کمبود تو دو تا دست در میاره و گلومو میگیره... کمبود همصحبتی با کسی که بی ادعا باهوشه شدیدا خوش فکره و خود خودش به افکارش رسیده و رو هوا چرت و پرت ها رو با تشدید نمیگه ...دلتنگی واسه کسی که بهم نمیخنده بهم گیر نمیده و ترسا و دیوونگیام احترام میزاره ... نداشتنت منو پاره پوره میکنه و دلتنگی واست به اوج خودش میرسه...آخه یهو میفهمم که چقد واسه من تکی و هیشکی جاتو نمیگیره و این حس یه جورایی درموندم میکنه. (این کلمه را از الکی نگفتم.)
» (چرا من مثه تو فرق فکر و حرف رو نمیفهمم؟ چرا آخه؟؟ )
» هیچ تاحالا دلتنگ وراجی های من شدی؟ دلتنگ وقت هایی که سر یه جمله تو یه فیلم سرتو میخورم و تو آخرش میگی آزی این فقط یه فیلمه!! میتونس یه جور دیگه تموم شه!! بی خیال شو!؟
» ساکتم...اما دارم با خودم حرف میزنم...تقریبا همیشه...میدونی فرق عملیش با وقت هایی که با تو حرف میزنم و ساکتی اینه که هی فکر میکنم نکنه نرسم باهات درمیونشون بزارم و بگم به چیا دارم فکر میکنم و کجاها سیر میکنم و بعدش گم شم دیگه پیدام نکنی...
»دیدی این شعر حافظ رو که میگه :
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید...دور از رخت این خسته مهجور نماندست...
حالا من رسیدم به یه جایی که دلم که کلی شاکی سکوت های تو بوده و هس ... دلم که هی میگه "دوستت نداره اگه نه واسه تو به حرف میومد" ... بلند میگه : عزیز دل ! واسه سکوت هات هم دل خانمی تنگ میشه...
اول از یه کتاب دیگه از میلان کوندرا شروع شد که مترجم قید کرده بود که" به علت عذرهای اخلاقی به جا و نا به جا کوندرایی که فارسی زبانان میشناسن چیزی کاملا متفاوت با کوندرای اصلی هست"
بعدش فکر کردم : کاش میتونستم کتاب هارو به زبونی که نویسنده هاشون نوشتنشون بخونم...
بعدش رسیدم به اینکه همه مشکلات مال به کار بردن کلمه ها هست! کلمه هایی که هیشکی نمیدونه جدا چجوری یاد گرفتیم که یعنی چی؟؟ (من خداییش موندم مثلا یه بچه چجوری میفهمه واژه خوشگل دقیقا یعنی چی؟؟ **)
بعدترش رسیدم به اینکه کاش میتونستم آدم هارو همونجور که خودشونو میبینن ، ببینیم!
بعد بعد ترش از خودم پرسیدم من خودمو مینوسیم؟ ترجمه میکنم ؟ یا که ویراستاری؟؟
بع بعد بعد ترش عین خر درگل موندم ...
بیا! کار داره به جاهای باریک میرسه!!
پسرک کارپرداز اگه یه تعریف کوچولوی از الکی ازش بکنی از ذوق هلاک میشه...اسن کل فرم چهرش عوض میشه ... حتی دماغش خوشحال میشه... چجوری بگمش آخه؟؟ ... خوشحال نه ! ذوق مرگ میشه انگار! ... تازه اش تا دوروز بعد اگه ببینیش هنوز عمیقا خوشحاله !
دارم به این فکر میکنم که هیچکی تاحالا منو اینقد خوشحال نکرده انگار...
تو یه اتاقم با یه مارمولک که تند تند این ور اونور میره و من حسابی ازش ترسیدم...اونقد که یکی را صدا زدم (یادم نیس کی) که بیاد یه جوری مارمولک هرو از اتاق بیرونش کنه...انگار گف زودی میاد. و من واسه اینکه فاصلمو با مارمولکه حفط کنم هی حرکت هاشو نگاه کردم و حواسم جمعش شد...کم کم دیدم که چقدر پوستش قشنگه و چقد حرکت هاش تیز هوشانس...(این حس ها خیلی عمیق و کاری بود!) فکر کردم که لابد ناجی من مارمولک رو میکشه ...اونقد دوسش دارم که تنهایی نترسم ازش؟ ...بتونم بخوابم و نترسم که بره توی دهنم...همینجوری مونده بودم...خیلی خوشگل بود! و خیلی زنده! و خیلی ملوس...گاهی سرشو بالا میاورد منو نگاه میکرد... ناجیم رسید...من نمیدونستم چی میخوام...اصن صدام در نمومد و ناجی دست به کار شده بود... من خیلی کند مغزم کار میکرد...همه چی خیلی سریع بود...تفاوت سرعت داش منو له میکرد....گیر کرده بودم...
از خواب میپرم.
من حالم خوب نیست.
نقطه...سرخط.
دوستت دارم...واسه اینکه به ترس های من نمیخندی...واسه من دلیل نمیاری...به کسی لو نمیدی چرندیت خواب های منو...فقط تا صب بغلم میکنی...واسم شربت میاری...بهم لبخن میزنی...و هی حواست بهم هس...
دوستت دارم واسه اینکه یه جوری میگی من پیشتم که خیلی خوبه!
دوستت دارم واسه اینکه صب وقتی خستگیم دمار ترس هامو در آورده و خوابم تو میری سرکار ...
دوستت دارم...واسه اینکه ازت نمیترسم...حتی وقتی خیلی خیلی عصبانی هستی...
دوستت دارم واسه اینکه میتونم باهات بلند فکر کنم...
دوستت دارم واسه اینکه هرچی بیدار شدم دیدم تو هم بیداری...و دست منو گرفتی...
دوستت دارم...واسه هم نداره!!
» من به حد مرگ ترسیده بودم...تو خود زندگی بودی...
» یه آقاهه ای بود که یه بدن که انگاری مال خودش بود و از شونه هاش به شونه های اون یکی بدنش میخ کرده بودن...سر جلوییش ول افتاده بود...سر عقبیش بی خیال میخندید...
یه سنجاقک هم بود که یه اسپرم را گرفته بود به دهنش و میبرد و من هی واسم حل نمیشد که چجوری همچی چیز سنگینی (اون کره جلوش نمیدونم چرا اینقد وحشتناک سنگین بود تو ذهنم) را یه سنجاقک بلند تونسته بکنه...
یه عالمه آدم هم بودن که هی به من نگاه میکردن...معلوم نبود چرا...
» این چند شب که تنها بودم هنوز اسیر این هذیان هام...هیشکی نمیدونه چرا؟
با من حرف بزن! فوقش نمیفهمم ...میزارم زیر پام!! در هر حال به تو نزدیک تر میشم !!
دیر میشه ها!!
چنین پرآب و تاب
برای که میخوانی؟
برای عابری که سر در یقه چون سایه میگذرد؟
برای من که تنها نشسته ام؟
یا...
-- پرنده ها برای دل خویش میخوانند...
"قدسی قاضی نور // مثل یک حباب آبی//نشر سالی "
...
اونوقت من هی حرف میزنم و تو عزیز دل هی ساکتی...من هی نظرتو میخوام و تو هی ساکتی ...لج منو در میاره سکوتت... مخصوصا وقت هایی که دارم بال بال میزنم....میگی خب دارم فکر میکنم ...میگم خوب مثه من بلند فکر کن میگی اون حرف زدنه نه فکر کردن...ساکت میشم و تو اسن از سکوت خسته نمیشی...فایده نداره ...هیچوقت آخرش نمیای نتیجه فکرهاتو بگی اقلا!! من هی بلند فکر میکنم پیش تو و تو هی هیچی نمیگی...تازه گاهی هم که میشه همون حکایت "امشب به قصه دل من گوش میکنی...فردا مرا چو قصه فراموش میکنی..." چی بگم؟ چجوری واست بگم چه حالی میشه آدم وقتی احساس میکنه نامریی شده...وحشتناکه...چجوری بگم سکوتت چقدر داغه...چقدر تیزه...چقدر سمی هس...واسه 40 کیلو گوشت تن من!
» دیدی میگن یارو دیوونس چون با خودش حرف میزنه...حالا حکایت منه... چرا باز هم واست میگم؟ نه غیر اینه که چون فقط با تو ممکنه تنهایی عظیم روحم کم شه؟؟ نه چون عاشقتم و عشق میگه نشونش بده...باهاش بگو...براش بخون...تموم قشنگی هارو؟؟
بعدش من گاهی هی گریه میکنم بهت میگم که گریه هام از غصه این چیزاس! از درد له شدن منه زیر سکوت تو! از غصه اینکه تحویلم نمیگیری و تو باز ساکتی...بعدش من هی میگم بهم توهین شده و تو هی ساکتی...میگم این بدرفتاری هس و تو باز ساکتی...من های های میافتم به گریه و خیلی که گریه میکنم...و تو ساکت منو نگاه میکنی ...با چشمایی که ساکتن...به من که چشام شده عین قورباغه یا وزخ (هرکدوم بدتره) از شدت غصه!
بعدش تو همون خوش فکر خوش صحبت ای هستی که یهو ۶ ساعت (۶ ساعت راس راسی نه که غلو!!) با داییم صحبت میکنی!! ۲ ساعت با خاله ات یا با همکارات ...
تو ! همین تویی که سنگینی سکوتتو گذاشتی رو شونه های لاغر من... و عین خیالت نیس!
من همه راه ها را امتحان کردم... سعی کردم از چیزایی هم بگم که تو دوست داری...سعی کردم زخم هامو بهت نشون بدم... سعی کردم تو رو درک کنم...سعی کردم یه کم باهات کم حرفی کنم ببینم میای سراغم...ازم چیز بپرسی؟ بهم چیز بگی؟ دیدم نه! فقط خودمو اذیت کردم که حرفام تو گلوم کپک زد ... سعی کردم باهات شیرین صحبت کنم...وقتی حرف میزنم هیجان بدم! شوخی و مسخره بازی کنم!...سعی کردم بگم دلم چی میخواد! خودم باشم واست اونچه دلم از تو میخواد...
هروقت لوس شدم خیلی ملوست شدم...باقی همه هیچ!
» اینجوریه که وقتی نیستی کمبود حرف زدن دارم و وقتی هستی کمبود شنیده شدن...اینجوریه که کم میارم...و احساس میکنم پشیزی بیش نیستم.
حالا رسیدم به اینکه امیدم رو از تو ببرم... قطعا این یه تمایل یه طرفه هس و من خودخواهانه از تو میخواستم براورده اش کنی...یه توقع بی جا...تو دوست نداری با من حرف بزنی مثه من که با بعضی ها...با من حرفت نمیگیره مثه من که با بعضی ها...وقتی حرف میزنم بات نگام هم نمیکنی...مثه من که با بعضی ها... تو با من شده مثه من که با بعضی ها...
» میدونی... این یه فکر چرنده...اینکه فکر کنم باید صدام بیاد تا تو گمم نکنی...گیرم که تاریکه...گیرم که شلوغه... گیرم که هرکدوم راه خودمونو میریم و همیشه نمیشه دست همو بگیریم... این راهش نیس...
» اون ترانه هرو شنیدی میگه تو با من حرف بزنی من به صدات گوش بکنم؟
» بارها به این فکر کردم که تو هیچوقت با من یه شب تا صب حرف نزدی...وقتی دوست بودیم...وقتی نامزد شدیم...وقتی عقد کردیم...وقتی همسر شدیم...
» تو با من همونجوری که من با بعضی ها... این جمله درد داره.
» من پیله کنم که تو پروانه نمیشی... پس بگذریم... قر زدن نداره.
مشکلات من به من میگن مشکل تویی! باید از شکلی به شکل دیگه تبدیل شی!
تو روز عروسی وقتی کلی اصرار و دلیل برد اینکه برادرهای داماد واسه یه عکس کوچولو بیان سر سفره عقد تو زنونه...
اونروز وقتی عکس ها را دسته بندی میکرد به عکسهایی که من و مادر آقای داماد میتونم ببینیم...اونایی که پدر همسرش هم میتونن ببینن ( چون تو یه سری خاله یا مادر عروس خانم هم بود) ...اونایی که داداش های همسرش هم میتونن ببینن...
و امروز وقتی رسما تقاضا شد که داداش های آقای داماد پاشن برن اون اتاق عصر پنجشنبه را چرت بزنن تا مامان دوماد و عروس و دوماد فیلم عروسی را ببینن...
یه جورایی حس میکردم دلم میخواد بپرسم چرا؟؟
میخواستم بپرسم: عزیز! اصولا همچین حکمی نداریم که اگه آقای همسری داداش هاش را پاک بدونه لازم نباشه دیگه حجاب رعایت کرد؟؟
» تو یه عروسی که خانم ها و آقاها جدا بودن یه نورافکن محل رقص را روشن میکرد و میز های بخش زنونه دور تا دور چیده شده بودن و هرچی دورتر میرفتی تاریک تر میشد...بعدش یه جا تو تاریکی اون ته مه ها یه عده خانم داشتن با هم به شدت میرقصیدن!! من اومدم به دوست جونم گفتم اینا چرا اونجا تو تاریکی هستن! راهنماییشون کن ...گفت میترسن یکی با موبایل ازشون فیلم بگیره!!!
» آقای پدر بزرگ یه شعر داست موقع مشاعره اینجوری بود:
دستی که ترا کشد در آغوش...آن دست بریده باد از دوش...
» آخه جدا چرا من نمیفهمم؟؟؟
» خدایا! هیچ چیزی تو این زندگی هست که مطلق باشه؟؟؟
میگم: من دارم از ته دلم حرف میزنم خوب نیس میخندی هی!
میگه: منم دارم از ته دلم میخندم!
روزی نه ساعت با یه مقنعه سیاه سر کارم ...بقیش هم تو نیستی.
جز دخترهای سخت کوش دانشکده بود...شاید میون همه ما از همه زنده تر!! حسابی فعال بود! قهرمان پینگ پنگ! کلی کتاب خون! کلاس انگلیسی میرف کلاس فرانسه میرفت...عقایدش جالب بود! خوشگل بود...حسابی زرنگ...و باز هم میگم به شدت زنده...من روش قسم میخوردم که میتونه مردشو تا اوج خوشبختی ببره..میتونه زندگیشو دقیقا از صفر بسازه...نه که فقط بسازه! قشنگ و رویایی و خواستنی بسازه!
یک سال پیش عقد کرد ...با یه آقاهه که دکترا داشت...با هم دوست شده بودن ...کلی واسه آینده نقشه ریخته بودن...
تو مسنجر دیدمش.
حالش گرفته بود...گفت من از فلانی جدا شدم. هفته پیش.
--چرا؟
-- خیلی تو زندگیمون دخالت میکردن خونوادش...و اون هم تسلیم اونا بود...همه چیز رو پدرش تصمیم میگرفت...دیگه نمیتونسم.اصن مهم نبودم...سلیقه ام ! احساساتم! ایده هام! هفته پیش جدا شدیم.
گفتم پس چرا ناراحتی؟ جشن بگیر!
گفت: جشن چی؟؟ ![]()
![]()
...
...
» یاهو مسنجر چن مدل بوس داره! چن مدل خنده! چن مدل عصبانی! اما فقط یه مدل گریه!
» » لای چرخ گوشتیم...
دیشب رفتم خونه آقای پدر و خانم مادر آقای عزیز دل! کلی طبق معمول خوش گذشت!! نه که همسرجان کلی داداش جک جوون داره! یکی فیلمهای تاپ سینماهای جهان رو درست بعد از لحظه تولیدشون نشون آدم میده! یکی بحث فلسفی راه میندازه! یکی هی مزه میپرونه! یکی قلیون چاق میکنه! یکی باهات ژله میپزه! یکی play station باهات بازی میکنه! یکی هی میگه بیا ورق! یکی ... خلاصه دوتا فیلم دیدیم یکیش اسمش zoom بود که ماجرای چن نفر بود که هرکدوم یه قدرتی داشتن! یکی غیب میشد...یکی یهویی هیکلشو گنده میکرد...یکی کلی زور داشت...یکی با چشماش چیزا را جا به جا میکرد...خلاصه اینا دور هم جمع شده بودن که بشریت رو نجات بدن. بعدش یه مدت هی تمرین کردن که پیشرفتیاتی داشته باشن و رسیدن به جایی که مثلا اونکه خودشو ناپیدا میکرد میتونست چیزای دیگه را هم ناپیدا کنه (اینجاشو جدا نفهمیدم چجوری ممکنه؟ و اصن آیا ممکنه؟ ) و بعدش هم بشریت رو نجات دادن ...
فیلم بعدی هم اسمش بود هالک و ماجرای زندگی یه پسری بود که پدرش کلی دانشمند بوده تو مرکز تحقیقات بسیج!! یا سپاه!! یا چمیدونم ارتش سری آمریکا ...بعدش رو ستاره دریایی ها داشته تحقیقات میکرده (که وقتی یه پاشونو ببری نه فقط ستاره هه یه پای جدید میاره که پاهه هم یه ستاره جدید میشه!! ) بعدش میرسه به یه دستکاری ژنتیکی که به گمونش کلی بشریت رو نجات میداده...اما ارتش بهش اجازه آزمایش رو انسان رو نمیده...و وقتی اصرار میکنه حتی اخراجش میکنه!! تو همین هیر و بیر زنش حامله میشه و آقای منجی عالم بشریت هم برمیداره رو بچه اش آزمایش میکنه...چون جدا میخواسته بشریت رو نجات بده و تو این راه یه بچه قربونی شدنی بوده...ولی خوب کلی قاطی پاطی میشه همه چی!!
» همه تو کار نجات بشریت هستن انگار!!! منم احتمالا واسه همین آرمان دارم وبلاگ مینویسم!!!
» چرا هیشکی منو نجات نمیده آخه؟؟
» پرسیدم که اگه تو بودی بین بشریت و یه بچه؟؟ همسر جان که آخرش من میدونم یه اختراع یا اکتشاف میکنه اگه وقت کنه! گف رو خودم شاید! رو بچه نه!! منم گفتم خودت که یه دانشمندی !! اقلا باید خوب باشی که بتونی بچه هرو نجات بدی خوب!!! بعدش گف نه! رو بچه نه!! بعدش من فهمیدم که چقدر همسر خوبی دارم!! (البته دوباره فهمیدم!) و این همسر جدا از سر یه جانی دیوونه که منم زیاده!!
» شیطان و دوشیزه پریم رو خوندین که؟
» اما هنوز هم اگه وقت دیدن فقط یه فیلم دارین افسانه 1900 رو از دست ندین !
پشت چراغ خطر تاکسی به موازات یه دبستان پسرونه وایساد...زنگ تفریح بود...بچه ها از شدت انرژی تو خودشون جا نمیشدن...همینجور شده حتی درجا بالا پایین میپریدن...بعضه ها هی از نرده های مدرسه بالا میرفتن...بعضی ها دنبال هم گذاشته بودن و انگار داشتن زوووووووووووووووو بازی میکردن...بعضی ها از هی همو میزدن و فرار میکردن!! ... صدای ناظم که از دفتر نظاره گر بود از تو بلند گو قاطع اکید و شدید میومد:
اعتمادی از نرده ها بیا پایین...حسینی شوخی نکن...زمانی! زمانی ندو !؟؟؟ ... علیخانی شوخی نکن! هر کس شوخی کنه باید بیاد دفتر!!!؟؟
» بابا صد رحمت به خدا!!! آخه یعنی چی اونوقت؟؟؟ زنگ تفریحه!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
» من چجوری این همه سال رفتم مدرسه؟؟ نه جدا؟؟ همیشه یه فرم بپوش! سر ساعت بیا! سر ساعت برو! مشق بنویس!!!!؟؟
» شعر از آقای جلیل صفر بیگی هست... بابای دو بیتی ها!
"زندگی حکایت آن پیرمرد یخ فروشیست , که از او پرسیدند : پیرمرد چقدر یخ داری ؟ گفت : نخریدند , تمام شد ..."
(( هی خیال میکنم فهمیدمش و چه قشنگه!! اما بعدش دوباره گیج میشم که یعنی چی اونوقت ... آخه میگه حکایت پیرمردس...حکایت یخه نیس که!!
دوساعته این آدامس فکری را دارم میجوم و الان به شدت بدمزه شده تو ذهنم!! همسر جان کجایی؟؟؟ ))
» من خنگولی نیستم!! اما حتی گیرم که همشو بفهمم !!باز آخه این "تمام شد" و که نمیشه زندگی بگه ؟ نه؟ میشه؟؟
» پیوست: هیشکی نگه حالا یکی یه چی گفته!! تو چرا گیر دادی ها؟؟ بابا زندگی را گفته!! همین که توش ول معطلیم!!
افرادی که LSD مصرف کردن اظهار کردن که رنگ ها را شنیدن یا مثلا صداها را بو کردن...
به همسر جان میگم قول میدی یه بار با هم LSD بکشیم؟ (آقا دکتره گف اعتیاد نداره)
((واسه همین دوسش دارم... واسه همین که باهاش میتونم بلند فکر کنم و هیچی نترسم...))
((یه بار دیگه هم شنیده بودم که یکی میگف یارو حرکت آب تو آوند میگن چی میگن همون مری گیاه ها دیده بوده یا فرضا رنگ آسمون ها رو...))
تماس هامون چقدر مسخره هس...وقت هایی که کارم داری و "سلام؟خوبی؟ " فقط یک بهانه است نه دغدغه دونستن احوال من بی تو! نه نزدیک کردن دو دور از هم! کاش همکارت نبودم...
دیروز نبودی و من تنها رفتم عروسی ...زنگ زدم که بگم رسیدم...شاید تو نگران اومدن آن وقت شب من با تاکسی بوده باشی... برات از عروسی گفتم ...
اونوقت امروز با من تماس گرفتی که شماره فلان کسک را بگیری...میپرسی راستی عروسی خوب بود؟؟
این واژه های تهی چقدر سنگینند...
پیوست : برات گفتم که مادرت مریض شده... امروز مادرت احوالت را از من گرفت...
» نوشتن یک دلیل دارد ...ننوشتن هزار دلیل! ...
» وقتی اومدم دیدم پیام هاتونو دلم گرفت...نمیخواستم غال بزارم شمارو!! میدونین...قاطی ام باز...بگذریم...ببخشین و بگذریم.
» استرالیا کلی خوشگل بود و مخصوصا اگه خواستین برین یه عالمه برین گلد کست که همش در حال کیف کردن باشین!!! ما 8 فروردین برگشتیم...
» پرواز کردن با امارات جز بخش های پررنگ سفر بود!! جدا چه کرده!!! هرصندلی واسه خودش قدرت انتخاب فیلم یا موسیقی دلخواهش (میون ۵۰ تا فیلم جدید و برگزیده سال ) در زمان دلخواهش را داره!! (خیلی حرفه ها!!!) کلی بازی داره!! حتی واسه بعضی بازی ها میتونی همبازیتو از بین مسافرها انتخاب کنی ...کلی پذیرایی های خوشمزه داره!! میتونی به صندلی های دیگه تلفن کنی و اینا و اینا!! " دو در در قسمت جلو دو در در قسمت عقب " رو هم فیلم میزاره واسه آدم!! که پیشنهاد من اینه که اقلا هنرپیشه هاشو هی عوض کنه که آدم توجهش جلب بشه!!
» سیدنی شهر قشنگی بود... ما شانسکی وقتی اونجا بودیم که داشتن ۷۵ امین سال پل مشهورشون را جشن میگرفتن! جاهایی که از دست ندین اگه رفتین به نظر من منطقه blue mountain و باغ چینی هاست ...داخل اپرا چیز خاصی نداره الا نمایش طرح هایی که از کشور های مختلف برای ساختمان اپرای سیدنی تو مسابقه شرکت کرده بودن که یهو تفاوت طرح اپرایی که این معمار دانمارکی داده بوده با مال بقیه کلی کلی زیاد فرق داره و آدم یهو شوکه میشه!!
» گلد کست فوق العاده بود!!! من تا حالا شهری ندیده بودم که از نظر توریستی اینقدر به آدم خوش بگذره!!! رفتیم شهر بازی و من همه (دقیقا همه ) بازی ها را سوار شدم!! کلا از گروه 14 نفره ما فقط من و همسر جان و دوتا آقای دیگه بودیم که اهل شهربازی بودیم...بقیه میگفتن حالمون بد میشه و بیشتر نمایش های موزیکال را استفاده میکردن!! خیلی کیف کردم!! خیلی...
شهر آبی با پارک آبی هم رفتیم که کلی آکواریم های بزرگ دیدنی داشت و نمایش رقص دلفین ها و نمایش هایی که میدادن!! عجب با هوشن جدا!! یه جایی بود یه عالمه پله میرفتی بالا بعدش سوار یه تیوب از یه سرسره که هی بالا و پایین داشت با سرعت میومدی پایین!! این هم به شدت هیجان انگیز بود!!
باغ وحش هم رفتیم که محل زندگی اون آقاهه خدا بیامرز بود که همیشه تو animal planet برنامه های زنده اجرا میکرد و حیوون ها شناسایی میکرد...همون که آخرش یه سفره ماهی تو جریان یه فیلم مستند سازی زنده میخوردش . من اونجا به این باور رسیدم که این خورده شدن توسط یه حیوون دقیقا همون چیزی بوده که آرزوش بوده...
بعدش شب ها هم یه خیابونی داشت که تا صب توش پر از خوش گذرونی بود... یه شب رفتیم با آقای همسر دیدیم یه جا هس میشه بولینگ یا تیراندازی یا بازی های دیگه ای کرد...رفتیم نشستیم کلی با دقت تماشا کردیم یاد گرفتیم اومدیم سراغ تور بردیمشون بازی ...شرط بندی سر پول بازی بود...همسر جان حسابی هی میبرد!! جدا استعداد داشت!!!
اقیانوس هم رفتیم...من البته شنا نتونستم بکنم بسکه موج داشت!!!
» بریزبن هم رفتیم ...خوشگل بود...یه طاق خیلی خیلی طولانی پیچ ییچی زده بودن بعدش گل کاغذی های شاداب رونده روش بود...تو پارک کنار رودخونه ... خیلی خیلی زیبا بود...کل شهر تو 30 سال گذشته ساخته شده بود...
دیدنی ترین محلش lone park بود که توش میشد از نزدیک با حیوون ها برخورد داشت و کوالاهای خواب آلود را بغل کرد...من که اونقدر ذوق زده و احساساتی شده بودم که کوالا هرو بوسش کردم!! یا سگ گله دید ! یا ...
جونم واستون بگه که این چیزا تعریف داش:
» استرالیا اول ها تبعیدگاه زندانیای انگلستان بوده...این اولی که میگم یعنی 300 سال پیش...قبل ترش مال بومی ها بوده...بعدش واسه همین همه دوس دارن مهاجر باشن اونجا که نگن بابات دزد یا قاتل بوده! اما تو این مدت حسابی ساخته شده!! شهر ها برای همه انواع معلولیت ها کاملا ایده آل هستن!! از چراغ راهنمای صدا دار تا برجستگی های پیاده روها برای نابینا ها!! رانندگی مثه انگلیسی ها هس... آفتاب حسابی میسوزونه ... هوا میدرخشه ... گنجشک داره...گربه نداره و مخصوصا تو بریزبن شهر حالت باغ وحش داره!!! دوبار در سال کریسمس میگرفتن (واسه اینکه فصل هاشون با بقیه دنیا تفاوت داشت ) ...8 برابر ایران بود ...20 ملیون جمعیت داشت و 160 ملیون کانگورو!! روی پول هاشون تصاویر شخصیت های دانشمند یا هنرمنداشون بود...
» چیزی که کشور را میسازه فرهنگ هست...من گوشه هایی از فرهنگ بالا را توشون دیدم...مثلا خیلی پیام های زیست محیطی بود همه جا ... مثلا تو هتل نوشته بود شما هر چقدر مصرف کنید ما شامپو سر و بدن نو در اختیارتون میزاریم اما خواهشمندیم برای حفظ محیط زیست هر تیوب را تا آخرش مصرف کنید... یا یه جای دیگه تو گروه یه بچه 3 ساله داشتیم که داشته کنار درشیشه ای دارای چشم هتل بازی میکرده یکی میاد رد شه در باز میشه و میره رو انگشت پای کوچولو ...لیدرمون کلی تلاش کرد تا این مورد را گزارش کنه که سیستم ایمنی واسش بزارن که دیگه واسه کس دیگه ای تکرار نشه...
» کوالاها 20 ساعت در روز میخوابن ...بقیه اش را هم خوابالو هستن ... علتش اینه که تغذیه اونا از برگ هایی هس که انرژی خیلی ناچیزی داره...خیلی خیلی خوشگل هستن!!! بعدش تو باغ وحش میگفتن اونایی را که میزارن در معرض دید مردم به ازا یه روز که تو دید هستن دو روز استاحت دارن چون اون روز به جهت سر و صدا 20 ساعت بد خوابیدن!!!
» یه آقاهه ای بود هر حیونی میدید میگف گوشتشو کجا میفروشن بخوریم؟؟ آخه یعنی چی اونوقت؟؟؟
» کازینو هم رفتیم دو بار ...یه بار یه خانمی از تور 170 دلار برد ...کلی هم مرام داشت و باخت همه را داد ... یه بار دیگه هم ما هی کلی باختیم بعدش با بردمون بر و بر شد!! یعنی انگاری نهایتا 10 تا باختیم!! اونقد جالب بود مثلا آدم هایی بودن که شاید دقیقا از صب اومده بودن و دگمه دستگاه را فشار داده بودن... خیلی هیجان داشت و آدمو میگرفت... اتاق های بالایی کازینو مال حرفه ای ها بود!! بعدش ورود زیر 18 به کازینو ممنوع بود...هر دوبار هی از من پرس و جو میکردن!! باز خوبه حلقه ام دستم بود!!
» یکی از آقاهایی که تنها اومده بود تور آقای 50 ساله ای هست که وقتی شروع میکنه به چیزی خندیدن دیگه تموم نمیشه خنده اش!! همینجور قاه قاه میخنده!! این آقا خیلی سفر میره هیچوقت هم خونواده اش را نمیبره...من خانمش را یکبار دیدم و خانم خیلی مذهبی هستن...در سفر متوجه شدم که تلفن هایی که داره دونوع هست ...از خانواده و از دوست دختر در حالت اول مکالمه کاملا فرمالیته و تکراری و در حالت دوم یهو نرم و خواهان و عاشق.... در کل واسش خوشحال شدم...
» هشت پا خوردم... جدی میگم این ترد بودنش زیر دندون خیلی فوق العاده هس!! مزه ماهی داره ولی قرش قرش میکنه!
» دیدین یه عده سفر نمیرن ...یه عده همش در سفرن ... یه عده وقتی میرن سفر تنها میرن ... یه عده با خونواده ... یه عده با دوست هاشون ...یه عده با هیچکی ... یه عده وقتی میرن سفر میخوان همه چیز اونجارو کشف و شناسایی کنن...مثلا غذاهای اونجارو...موسیقی اونجارو... آداب رسوم اونجا رو... سکس اونجارو...سطح رفاه و آزادی اونجارو...یه عده دیگه با خودشون پلوپز میارن و در مورد احمدی نژاد حرف میزنن... یه عده هی قیمت خونه های اونجا و تورم مسکن اونجا را میخوان بدونن ... یه عده هی عجله دارن برسن به جای بعدی ...جای بعدی ...و کلیسا با کلسا واسشون فرق نداره ...حتی حیوون با حیوون واسشون فرق نداره ... و موجودات زنده واسشون به حیوان ، پرنده ایرانی و غیر ایرانی تقسیم شده هس!! یه عده سفر رفتنشون عین اینه که نرن سر کار...یه عده فکر میکنن هی باید به این نتیجه رسید که ایران چرند ترین جای دنیاس ... یه عده دوست دارن با همه چی عکس بگیرن...دیدین؟
همیشه میشه عمیق تر بود...همیشه میشه بهتر بود...
» هفت سین ما امسال اینجوری بود:
سیب ؛ ساک ؛ سی دی ؛ سیم کارت ؛ ساعت ؛ سکه ؛ و سیدنی!!
همش سر سفره سه تا آرزو کردم که هیچکی تحویل نگرفت!! اولیش هی نمیشه که هیچ بدتر و آزاردهنده تر میشه و منو له و لورده میکنه!! دومیش هم همین بهتر که نشه حالا که چنین هس!! سومیش هم که درواقع باید جای دومی بود اما سومین آرزوی به ذهن اومده بود و شد سومی ، به نظر میاد که اصن جایی واسه امیدواری نداره!! حتی جایی واسه بحث...
» آقای همسر تو شهربازی وقتی کلی آمریکایی دید که اومدن شهر بازی گلدکست گف : اینا واسه چی اومدن؟ ما شهربازی ندیده ایم؟؟ اینا دیگه چرا؟؟!!
» راستی من نمیدونسم که تو دنیا شراب شیراز مشهور هس!!
» هیچی! فقط عین چی کار و کار و کار...تا دیروقت...حتی تو خونه...حتی تو خواب...
» دلم واسه اینجا واسه همه دوستهای ندیده واسه یه عالمه حرف زدن از ته دل تنگ شده بود...دل شما چی؟ تنها شدین یعنی؟ هی اومدین سر زدین حالتون گرفته شد؟ هی خیال کردین من و همسر جان یهویی جان به جان آفرین تقدیم کردیم؟؟ دل نگرون هم شدین؟ تو گوگل سرچمون کردین؟ چی؟ عین خیالتون نبود؟ دلم واستون تنگ شده بود! یه دل راستکی!! واسه یه دنیای از الکی!!
» همسر جان میگه که ازکسی شنفته ثروت هرکس اونقدی نیس که داره اونقدی هس که خرج خودش میکنه!! من دارم فکر میکنم...
» آذر جونی ناز انگشتات!! بابا هنرمند!! یعنی کیف کردم!! وبلاگتو به وبلاگ خون و وبلاگ نخون نشون دادم! همه ذوقتو کردن!! کلی خوشم شد منو کشیده بودی!! زیاد تر طرح هاتو نشونمون بده..خواهش! آقای آدم و هم بکش دلش نسوزه!! میشه؟ زحمت هس ها!! ببین چن تا راهنمایی! خوشتیپ هس و ژیگولی! یعنی اگه عجله ای بخواد کلیدشو بزاره تو جیبش هم سرکلید خوشکل از جیبش بیرون هس! خیلی باهوشه و خیلی ایده هاش جالبناکه!! موهاشو شونه نزنه خوشگل تر هس!! اگه نیم ساعت وقت داشته باشه و یه کامپیوتر هی همه برنامه هارو آپ دیت میکنه!! بقیه را بعدا میگم!!
» کشف جدیدم اینه: هرچی نی نی ها موقع خواب خوشگل و خوردنی هستن آدم بزرگا ترسناک میشن وقت خواب !!
» راستی به سوال!
شماها اگه استرالیا زندگی میکردین کی نوروزو جشن میگرفتین؟
همزمان با نوروز در مام وطن؟؟ که میشد پاییز اونجا؟
بهار اونجا؟؟ که میشد پاییز وطن؟؟
تو تقویم که قرمز نیس!! جشن کیلویی چن؟؟
هردو!
هر سه!
من و همسرجان داریم میریم استرالیا...تور میبریم...الان فرودگاه امام هستیم! خیلی خوشگل ساخته شده ولی مدیریت به شدت الکیش به گند کشوندتش!! تا اونجا ۲۱ ساعت تو راهیم! من اولین بارم هست سوار امارات میشم! اینجا اینترنتش مفتی هس!!
» ورود هرگونه مواد غذایی (دیگه ماهی قرمز و سبزه که هیچ!!) محدودیت و بدبختی و جریمه داره!! هچکی نمیدونه هفت تا سین را از کجا باید گیر بیاریم؟؟
» دلم میخواد کوالا بغل کنم...و تو اقیانوس شنا کنم.
» دیر شده...
» نوروزتون خجسته! واستون شادی و روشنایی! عشق و دلدادگی! هیجان و آرامش! بینش و جوشش و کوشش آرزو میکنم!
» برای روز میلادم اگر تو
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن
بگو با من که با من زنده هستی....
بگو با من که با من زنده هستی...
» بزرگ ترین تفاوت آخرین روز ۲۷ سالگی بر اولین روز ۲۸ سالگی اینه که میتونی عمرت را تقسیم کنی!!!
به چهار عنصر اصلی (هفت سال آبکی! هفت سال خاک تخته خوردن! هفت سال آتیش سوزوندن! هفت سال رو هوا معلق بودن!! ) ...
یا به هفت مرحله عرفان!! ((کی میره این همه رارو!!)
(کسی میدوندشون؟ من جهشی خوندم فقط سه تا آخری را میدونم!! عشق و حیرت و فنا )
یا به دو مثه من و ما!!
» من دلم میخواد به سنی برسم که قابل تقسیم به یک نباشه!! هی سعی کردم منظورمو بنویسم نشد!! بیخیال!! ولی جدا یه چی نگفتم!! خیلی مهم هس واسم!! یعنی توش من اونقدر عوض شم که هیچوقت من نبوده باشم!!
» من هی بیشتر نگران میشم که نکنه بابا مامانامون هم هنوز بچه ان و دارن ادای بزرگ هارو در میارن؟؟
» کسی با شمع فوت کردن بزرگ نمیشه!! پیر شاید!!
» به مامانم گفتم ۲۷ سال زحمت را بهت تسلیت میگم! خندید!
» الان در سنی هستم که منو انتخاب کردی( خطاب به آدم هس!) ...یه کم دوست داشتم به این سن برسم و بدونم چقدر بزرگ تر از من بودی!؟ الان که تازه یک روز گذشته و یه کم فقط نامه های قدیمیمو به تو خوندم و هنوز تازه سراغ دفتر خاطرات پراکنده نرفتم به این نتیجه رسیدم که عشق همه چیو حل میکنه!! به صورت کفر آوری بچه بودن را! به صورت شوک آور افکار اجق وجق داشتن رو! شالاپ شالاپ ذوق مرگی های از الکی رو!! ...
آنجا که عشق فرمان میدهد محال سر تعظیم فرود میاورد!!
» آب دستتون هس بزارین زمین اگه فیلم افسانه ۱۹۰۰ را ندیدین برین ببینین!! خیلی خیلی زیباست!! و نقش بزرگی در بزرگ شدن داره!!! ( دفعه بعدی خودم واستون تعریفش میکنم!! آخه میترسم بزرگ نشین!! ولی ببینین خوب یه چیز دیگه هس!! )
» آدم جونم به کمک آجی جونش و جونم! واسم چن تاشو پیدا کرده : طلب - سیر- رضا - عشق - حیرت - فنا ...شما چی میگین؟؟
Mignon McLaughlin:
A successful marriage requires falling in love many times, always with the same person.
» "عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست؟
عشق فرمود فراق از همه دشوار تر است...."
داری که؟ در مقام شاگردی گذاشته عقل رو که پرسنده بره سراغ حضرت عشق ! (حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است...اینه که عشق میفرماید! و عقل گوش میده)
بعدش یه شعر دیگه هس میگه :
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد آنچنان دشوار نیست!!
(عقل نگفته ها!! گفتم که عقل شاگرد هست!! مرید هست!! اینو تعصب لجباز گفته که خیال میکرده رو حرف عشق میشه حرف زد!! )
»(آقای همسر جان خوشمزه نوشته: "کاش به جای لاغر، لا غر میشدی!!" )
» از محرم فقط صدای طبل و سنج را دوست دارم...یه جوری بیخودم میکنه ریتمش... کوبش هاش منو حالی به حالی میکنه... اصن هم مهم نیس دست یه بچه شش ساله باشه حتی!! انگاری همیشه کوک هست!!
» شاید کاری به اینهمه نبودن تو هم نداشته باشه...دیدی که؟ یهو هرچن وقت یه بار یهو قاط میزنم! و دوست دارم قار قار کنم یا قور قور کنم یا غر غر کنم یا حتی زوزه بکشم ...از اون وقت ها که از الکی گریه میکنم و یادم میاد یکی یکی همه چیزای گریه ناک خودم و بشریت رو... از اون موقع ها که با بیتربیتی هر چه تمام تر همه چیو مسخره میکنم...از اون وقت های لعنتی ای که با همه چی مخالفم ...از اون وقت ها که "هیچکس منو نمیفهمه " ...یکی یکی واسه همه ضرب در میزارم و خیال میکنم دارم له میشم یا شدم از دستشون...از اون موقع هایی که یه آهنگ رو هی گوش میکنم هی گوش میکنم هی گوش میکنم و وقتی به کسی نگاه میکنم طرفو هول میکنم...از اون وقت هایی که میترسم از آینده و بدترین فکرها دربارش میاد سراغم...از اونوقتهایی که مثه حلزون ها در حالی که چسبیدم به چیزی میرم تو لاک خودم...از اون وقت هایی که یه عالمه خاطره کپک زده میاد دم دماغم ...از اون وقت هایی که غصه ام میشه از دیروز ها...دلنگرون فرداها میشم...از اون وقت هایی که پیله میکنم...و میمیرم! چون قبلش یه پروانه شده بوده ام و شانس یه بار بیشتر در خونه آدم را نمیزنه!
میدونی...خداییش ربطی به تو نداره این حال بد من...هیچ تقصیر تو نیست...فقط من واسه طی این جنون ادواری ها... روی خنده هات حساب کرده بودم... خنده قشنگم!
» چقدر خوب بود اگه یه ببر میزاشت دنبالم الان ...اونوقت من حسابی میدویدم (نمیدونم چرا اومدم بنویسم چهار دست و پا !!) بعدش قلبم به تپش میافتاد ...منو میگرفت و قبل از اینکه تیکه تیکه شم تو شکمش با اون چشمای خوشگلش تو چشمام میدید که نترسیدم ، حتی یه کوچولو هم نترسیدم و هیجان زدم! ، فقط حرف مامانم رو گوش کردم... چقدر خوب بود...نه؟
» فردا چهلم پدر شمعدونی هاس...من دارم به این فکر میکنم که چن روز نبودن لازمه تا آدم از یاد دیگران بره؟
یه کم شبیه اون سئوالس! همه چی قیمتی داره...تو چن؟ نه؟
میدونی...وقتی نیستی من نیستم و تو باز هستی ...انگار جواب همه حرف های جدیدم را قبلا داده باشی با همون جمله های گفته شدت جواب خودمو میدم...و چک میکنم ببینم شلوارهات اتو دارن؟ و عین خنگ ها تا یکی اسم تورو میگه برمیگردم...عین عین خنگ ها...عزیز به به نبودن تو هنوز عادت نکردم...حتی هنوز هم...به خیالم که هیچوقت...مثه مرغ عشق ها ...مثه قوها...مثه نهنگ ها...
» چقدر خوی حیوانی دارم من!
» امروز دلم میخواس یه کم وارونه شم رو دستام راه برم...دلم میخواس بودی پاهامو میگرفتی بالا ...نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواس. جدی دلم غش داشت میرفت...
» این ملتی که به آدم میرسن میگن لاغر شدی هدفشون چیه؟ مگه من E چشم پزشکیم که هی وضعیت منو اعلام میکنن؟ خوبه منم هی بهشون بگم چاق شدی؟؟ نه جدی خوبه؟؟ (گفتم که دلم میخواد پاچه بگیرم!!؟)
حوا
واسه چی بگم؟
آره مرض دارم فقط همین قدر میگم!
دارم بهش شاخ و برگ هم میدم!! از دید تو (آقای همسر) هم بررسیش میکنم...من سادیسم دارم. خودآزاری حاد...افتادم به جون خودنم.
» خودم هم میدونم این فکرها بچه بازی هست. من بچه هستم ظاهرا!
» عشق را با همه شیرینی و شورانگیزی ...لحظه هایی است که افسوس و دریغا دارد...
» میگن آدمها دو دسته هستند یا میخوان یه چیزیو به دست بیارن یا میخوان از دست ندن...(من کدومشم؟)
» فردا (یعنی امروز) یهویی نرفتم سر کار! میرم عکاسی! این حالمو بهتر میکنه! امروز اینودیدم! اصن شاید توش شرکت کردم!!
تنهایی یعنی همین.
» پریشب خواب بدی دیدم...هنوز آخرش منو میچزونه... میدونی یه جور کلاس بود انگار چن تایی را میشناختم همه ایستاده بودیم و شلوغ پلوغ بود ...نیمکت داشت...بعدش من یهو یه بچه کوچولو دیدم نیمه لخت و خوشگل کف اتاق روی موزاییک بود...از اونایی که میشناختم به دلخواه جدا شدم ...هیچی حوصله شون رو نداشتم حتی تو خواب...چرا من جدیدا آدم ها واسم حل شده و مسخره هستن؟ چرا اینقدر کمن؟ خودم میدونم ...عیب از خودم و خودخواهیم هس! ...رفتم سراغش نشستم و شکمش را آروم قل قلک دادم خیلی قشنگ میخندید ...اونقد خوب بود...حسابی کیف میکرد... نشست و به زور جیغ های اعتراضی انگشتمو کرد تو دهنش ...شروع کرد انگشت منو خوردن (الان دارم فکر میکنم شاید گشنش بوده!!! ) واسم لذت بخش بود...آی کیف میداد! با چشماش هم میخندید! از تو هم خنده قشنگ تر بود!!! بقیه را نگاه کردم که با خودم شریکشون کنم... دیدم هیچکی هواسش به من و این بچه نیست ...بعدش یادم نیس دقیق چی شد! انگار یه لحظه پا شدم که هواس کسی را به خودم جذب کنم...برگشتم دیدم بچه کوچولوهه نیست...وحشت زده لای جمعیت را گشتم میترسیدم بره زیر پای ملت ! به قول فلانی ملت بی علت!!...نبود ... در چوبی پنجره دار اتاق را باز کردم رو به حیاط خونه مامان بزرگم بود تازه فهمیدم کجام و گیج تر شدم....بعد یهو دیدم یه سگ گلوی بچه هرو گرفته و داره میدوه ...یه گربه هم هس که دنبالشه و درتلاشه کاری کنه که سگه بچه را ول کنه خودش برش داره....خیلی بد بود...خیلی خیلی بد بود....بهشون نمیرسیدم...وحشتناک بود... هیچی یادم نمیره ...نمیدونی...نمیدونی... بگذریم.
» اینو بگم همینجوری!! ادامه یادا بازی!! یه بار یه مرتیکه ای زنگ زد دفتر...یکم وقت پیش! میخواس همزمان تور وسایل آرایشی فرانکفورت ما فقط از هتل ما استفاده کنه! میگف ویزا دارم! از اون غالطاقهای کوفت روزگار بود (جدا چجوری مینویسن این کلمه رو؟؟ تو دبستان "بالاخره" که اینقدر بدرد نخور هست و یادمون دادن حتی اما این کلمه کاربردی را یادمون ندادن ، نه؟ ) ...تو کار پخش یا واردات محصولات آرایشی یا نمیدونم یه چیزی تو این مایه ها بود! همین تور میگف یه لحظه گوشی آ هی با تلفن و غیر تلفن سر ملت شیره میمالید...حتی یادمه به یکی گف چون تحریم شدیم آقا!! من ۲۰۰ میخریدم حالا شده ۳۵۰!! خوب چیکار کنم؟؟ " (!!؟؟ ) بعدش مرتیکه هی یه در میون میگف چقدر قشنگ صحبت میکنی خانم! تاحالا بهت گفتن؟؟ ...من هی اینجور موقع ها (شاید نظر تو این نباشه اما ) خودمو میزنم به ذاتا و فطرتا گاگولیت!! که یعنی نمیفهمم داری تلاشتو میکنی بدبخت!! چون در نهایت من ، کارم را کردم و سود رو هم بردم و اتفاقی هم نیافتاده. البته جدا بستگی به شرایط داره ها!! ( و باور کن غیر از یه چن درصدی که بوی گند میدن و یه لحظه هم تحملشون ازم بر نماد ...کمن آدم های حسابی و خیلی هستن اونایی که .... مخصوصا پای تلفن یهو پسرخاله میشن با آدم...و اصولا در قبال اینجور آدم ها هیچی مصونیت نیس مگه اینکه طرف احساس کنه اونقدر خری که حالیت نیس کنایه ها ! و بیخیال شه! )
خلاصه بدترین حرفش این بود که گف ببین فلان روز فلان هتل جلسه داریم! میای؟ ورودیش ۵۰ تومن هس اما تو مهمون! بیای ها! منم گفتم خیلی ممنون .
گذشت تا امروز یهو یادم افتاد که واسه تبلیغ نمایشگاه top hair خوبه یکی بره دم محل آگهی تور را بده به آرایشگرا که جمعشون جمع هس!! اینه که سعید را با یه عالمه پاکت که تند تند آماده کردیم و تبلیغ تور آرایشگران و همراه تور استرالیا (اینجا هم دارم تبلیغ میکنم!! :) )فرستادم اونجا که گفته بود! فکر میکنی چی شد؟ آقاهه بیرونشون کرده بوده!! یعنی اول میگه شما اگه میخواین اینکارو بکنین باید صد هزار تومان بدین! دم در هم نمیشه وای سین!! سعید میگه یعنی چی؟ آقاهه هم میگه نگهبان ها ببرینش!! بعدش هم تلفن را برمیداره زنگ میزنه به من ... سعید قبلش فرتی ماجرا را گفته بود و حسابی هم براق بود (این کلمه را از رمان های خانم پیرزاد یاد گرفتم!! آخه من همش در حال پیشرفتم!!) اینه که تا دیدم خودشه که میگه بهت نمیومد اینقد بلا باشی گوشی را کوبوندم رو تلفن!!
(جونم واست بگه که سعید نهایتا کار خودشو کرده!! به کمک یه خانمه که در طی یه عملیات انتحاری میاد سعید را تو خیابون پیدا میکنه و داوطلب میشه آگهی هارو ببره تو! تلفن های امروز گویای این بود که این خانم واقعا این کارو کرده؟؟ هر چی فکر میکنم (نیستی بگی این چیا چیه بش فکر میکنی آخه؟) نمیفهمم خانمه واسه چی اینکارو کرده)
» حسابی دارم کار میکنم! اضافه وقت! با چگالی کار بر دقیقه خیلی بالا!! کمکی به گذروندن وقت نمیکنه! حتی چون با علاقه انجامش میدم خستم هم نمیکنه! ولی خوبه! احساس اینکه من بیشتر از این هم میتونم!! با خودم مسابقه گذاشتم!! میخوام بهترین شم... یه جور آچار فرانسه کلیدی...
» راستی تاحالا شده ببینین یکی از دوستاتون داره واسه یکی ادای یه نفرو که خیلی دوستش دارین خیلی خیلی (هی میخوام نفهمی تو منظورم هس نمیشه!!!) و درمیاره بعدش شما خیلی زیادی سریع بفهمین که ادای فلانی هس و این زود فهمیدن دست و بالتون را ببنده؟ یعنی یه جوری خیال کنین خوب حق داره؟ بعدش هی ناخن هاتونو تا شب بخورین که چرا هیچی نگفتین؟؟؟ یا چرا کمتر از اونچه باید عصبانی شدین؟؟
پینوشت » من که همشو نوشتم! حتی اونجاهاییش که ممکنه غیرتیت کنه!! ولی یه جاشو هی نوشتم هی پاک کردم! آخه هیچی دلم نمیخواس تو دلت بگی بادمجونشو زیاد کرده!! یا مثلا خیال کنی خالی بستم!! یا اینکه خیال کنی که باورم شده و خوشم خوشه (باور کن لطفا!!) !! حالا مینویسمش! محض خنده فقط!! مرتیکه آخر تلفن قبلیش گف خانم مثه لونا شاد حرف میزنی به جون خودم!!
همچین تعریفی میتونه هرکسی رو خر کنه!! الا من که از قبل خر توام!!
میدونی! جالبه که تو هم وقتی میگی خوشگله ! خیلی تابلو داری دروغ میگی (قصد مخ زدن نداری ولی! بیشتر میخوای منو خوب خطاب کنی...) ولی من خوشم میاد! جدا خوشم میاد!! یه جور یگانه ای!
» هرچه قدر هم آدم بودن خوب باشه به پای با آدم بودن نمیرسه ! بمیرم واسه تو که هیچکی مثه خودتو نداری! گیرم که دور گیرم که دیر...خوش به حال خودم! سرم رو بالای ستاره گرفتم از افتخار داشتنت دیدم یهو چقدر توی این دنیای بزرگ من تنهام. خوشتیپ روزگار! قول میدم که نشکنم اما بیشتر بیا.
» شتاب گرفته زندگی یا افتاده تو سر آزیری؟ هیچکی نمیدونه! هرچی میدویم نمیرسیم انگار! یه کم داره منو یاد هویج و الاغ میندازه! میفهمی چی میگم؟ کاش اینجوری نباشه! کاش آخری واسه این سرسام باشه! من اصلا نمیدونم اون سیبی که از باغچه همسایه دزدیدیمو وقت میکنیم بخوریم یا نه؟ سیب خورده میشه...یا ما میخوریمش یا کرما...یا کپک که گمونم سیب رو مک میزنه... پریشبا فیلم کلیک رو دیدم...میدونم خوب که زندگی پیچیده تر از ایناس فقط نمیدونم واسه چی این فیلم هارو میسازن آخه؟؟ شعار شعار شعار...که چی؟؟ که بیشتر عذاب بکشیم؟ واقعا به این نسخه های کشکی یه دنیای ایدآل اعتقاد دارن؟ کاش من بی شعور بودم...همه چی قطعا بهتر میشد... همه چی پیچیده هس...یا پیچیده میبینیم؟ کجاییم ما؟ اون جلو چی هس؟
» یادته اون ترانه هرو : وقتی نیستی خونمون با من غریبی میکنه ...دل اگه میگه صبورم خودفریبی میکنه... فقط میخواستم بگم من شکل خودم تنهام و تو شکل خودت.
» میدونی کلیمانجارو یه سئوال مطرح کرده که من نه چون خانم توام و دوستت دارم که چون میشناسمت میگم که خوب میتونی جواب بدی! پرسیده موسیقی دان ها یا خواننده های بزرگ آیا توی تنهاییشون چی گوش میدن؟ حالا حکایت تو هست من میگم ، که هیچی کتاب نمیخونی.
راستی یه فرقی هست بین کتاب و خوراک...تنها که هستی با این حال میکنی و با اون نه!
» اگه اینقد لامذهب نبودم میگفتم تنهایی یه ژن به ارث رسیدس شاید از اون نفس دمیده شده معروف...
» یکی از اینا که همش داره باهام حرف میزنه میگه یکم تصور کن ...یه بچه آهوی تنهارو...یه پرنده پرقیچی رو ...یه گلدون پژمرده رو...یه آدم خجل رو...یه دچار "کنار من بالشت به بالشا من در عظیم فاصله ای از من" رو... چه مرگته؟؟اینجوری میخواد دلداری بده یعنی!!! اونوقت من احساس میکنم تکثیر شدم.
» بیا یه کم عکس های جدید بگیریم! من از بس قبلی هارو دوره کردم مردم. یه عالمه عکس بی بهونه جدید! موافقی؟
یه جورایی مثه عشق میمونه ...یهویی میاد و فتحت میکنه میاد و پرچم میزنه تو چشمات...بعدش دیگه ولت نمیکنه.اصنش مهم نیس که چی بشه یا نشه مهم نیس که زمان بگذره یا وایسه تماشا هیچی فرق نداره که تنها باشی دیگه یا اینکه باهاش ...میدونی یهو میاد یه عالمه میاد بیصدا خردت میکنه...خرابت میکنه خرابت میکنه خرابت میکنه تا از نو آمیخته به خودش بسازه تورو و تو نمیدونی قراره چی از آب در بیای نمیدونی چی داره میشه؟ نمیفهمی چیکار باید کرد... بعدش همه چی عوض میشه چون تو یه جور دیگه ای شدی...چون تو دچار شدی ...حتی اخبار تلویزون عوض میشه واکنش تو به همه چی عوض میشه اونقدر که دیگه خودتو نمیشناسی و دربدر آینه ای میشی که تورو تموم قد نشون بده ...آخه تو گم شدی...تو تنهایی! و هیچی مثه تنهایی شبیه به عشق نیست...دیگه هیچکی تورو نمیفهمه دیگه تو هیچیو نمیفهمی تو دیگه اونی که بودی نمیشی ئ میشی غیر قابل پیشبینی ...تصور کن مورچه ای رو که پاش بخوره به سنگ ریزه یه کوه و یهو کوه فرو بریزه...به نظر تو چیکار میکنه؟ وقتی بهش فکر میکنم میگم مورچه هه به پاهاش نگاه میکنه بعدش میره یه جایی دور از همه مورچه ها به زندگیش ادامه میده ...حتی اونجا روی یه ویلچر.
مثه عشق میمونه تنهایی...عاشق در کمال خودشه و خوب و راضی همونطور که آدم تنها...بد به حال عاشق تنها...یه جور اور دوز هس...از من میشنوی کشنده آخه اونقد عین همن که همو عین چی دفع میکنن اونوقت حوا پاره پوره میشه این وسط! باور کن.
من از اینجایی که نمیدونم کجاس به تو میگم که تنهایی مثه عشق میمونه و من هیچوقت اینقدر تنها نبودم. میگم که وقتی اومدی بدون که من با صدای نیکی که شعرهای فروغو میخوند از اول تا آخر آلبوم گریه کردم...بدون که من که حرف میزدم و حرف میزدم و حرف میزدم نزدیک یک ماه ساکت بودم بدون که من ...منی که میترسیدم و به تو پناه میاوردم دور از تو تا ته امکان رفتم و دیگه همون نیستم! بدون که من وقتی تو نبودی فهمیدم که تنها هستم چون در تو گم شدم ...چون بیخود شدم...بدون که وقتی تو رفتی من فکرهای تلخی را نشخوار کردم من نگرانی های سمجی را سرفه کردم من تا دیر وقت کار کردم تا شاید بتونم فراموش کنم که هیچکس منتظر من نیست. من و تو مرتکب تنهایی شدیم من توی تنهایی از دست حرف مردم کتک خوردم تو توی تنهایی جذاب تر شدی.
» آیا من موفق میشم که مثه یه آدم حسابی تنها باشم؟ میتونم تنها نباشم و تنها منتظرت باشم؟ یا اصن ممکنه که واسه خودم خوش باشم و زندگی کنم و یهو فکر نکنم که با رفتن تو مردم – بدون شک مردم - و همه چی از الکی هس؟ آیا من میتونم با خودم خوش باشم و وقتی تو نیستی خیال نکنم که دیگه هیچی دلیل واسه بودن نیست؟ میتونم محو نشم؟ مبهم نشم؟ میتونم روزها رو دست خالی نزارم؟ میشه که تو نباشی اما من کارهای خوب کنم بازم؟ فکرهای خوب از خودم در بیارم؟ و تو هجوم تنهایی کم نیارم اصولا؟ آیا من میتونم از این تنهایی واسه بزرگ شدن استفاده کنم؟ انگیزه داشته باشم صب ها؟ خوب بخوابم شب ها؟ هیچکی نمیدونه!
» یه بار یه فیلمی بود که یه آقاهه ای بود که اومد خونشون دید زن و بچش دارن یه برنامه نیگاه میکنن که درباره کارخونه های اسلحه سازی هست و بچه هایی که کشته میشن و اینا و بدتر از اینا و آقاهه را نشون میده که رییس یه کارخونه اسلحه سازی هس....زنش که داشتن مانیکورش میکردن و بچه های جوونش که تازه از اسکی روی پیست اختصاصی برگشته بودن یهو اتفاقی تازه فهمیدن که آقای همسر و آقای پدرشون اینکاره هس و... خلاصه آقاهه اومد و حسابی باهاش بداخلاقی کردن که خجالت نمیکشی آخه تو!!؟؟ و اه اه اه !! و وجدانت درد نمیگیره و اینا و اینا؟! بعدش آقاهه گف من میرم بخوابم و صبح عازم فلان کشورم واسه اینکه یه قرارداد اینقدر ملیون دلاری ببندم باشون!که اینقد هم سود داره! خواستید بیدارم کنین تا برم! و رف بخوابه. بعدش هرکی رف تو اتاقش و رفاهش و اینا و اینا ..میدونین آخرش چی شد؟ .صبح نیم ساعت هم زودتر بیدارش کردن!!
حالا انگاری من هم اینکارم!! مادی نیستم ، تو هم اینجوری فکر میکنی؟ ، اما دوس دارم بیشتر پول داشته باشیم و این یعنی همین هی رفتن تو و هی تنها موندن من...خیال میکنم با توجه به شرایط حالا حالا ها باید حسابی کار کنیم و کرم موفق تر شدن هم توم هس و همه اینا یعنی هی دور بودن!
چی بگم؟ قصه قصه باتلاق و دست و پا زدن هس...فایده نداره قورباغه را بتونی قورت بدی...بهتره قورباغه شیم .
» میدونی امروز داشتم فکر میکردم که تو همش منو میشنوی ...از زبون خودم اونم ...جای اینکه ببینی...نه؟ بعدش ...بگذریم! بازم دارم ور میزنم!
وقت هایی که نیستی فکر خودم و خودت پر رنگ تر میشه ... اما بیشتر فکر های غم انگیز میاد سراغم. و فکر های دردناک.
» سیزارتا را تموم کردم ...فکر کن تو چه خوبی که بودنت همچی کتابی را نیمه کاره گذاشته بود و عین خیالم هم نبود!! جدا ها!! من که قدیما از خورد و خوراک میافتادم واسه تموم کردن یه کتاب!! خیلی حرفه! اونم سیزارتا! ... "چراغ ها رو من خاموش میکنم" رو دیشب و امروز خوندم... نمیدونی اون آخرهاش چقد میترسیدم مثه اون یکی کتابش مبهم تموم شه!! و مغزم بخواد بیافته به تخیل!! اونقد تو فضای قصه بودم که دیشب خوابم که برده بود خواب دیدم ارمنی هستم!!
کی وقت میشه آیا که واست تعریفشون کنم؟ تو این یه ماهه وقت نشد خداوند الموت رو واست بگم؟ ....یادته چقد همیشه میترسیدم که از هم دور شیم؟؟ جدا جدا بزرگ شیم و دیگه فیت هم نباشیم!! حالا دیگه از این چیزا نمیترسم!! وقت هایی که نیستی با همه چی رابطه ام سطحی هس! حتی با کتاب.
فقط میترسم تو بمیری. میترسم واسه همیشه نباشی یهو. صادقانه میگم که خیلی بیشتر از اون خوبی که واسه من باشی.
» امروز خوندم راسل می گه : The time you enjoy wasting your time, is not
wasted time.به این فکر کردم که تو هیچی وقت هدر نمیکنی . و به اینکه خواب هم که هستی اگه من غلت بزنم بیدار میشی که نکنه کمک بخوام یا ترسیده باشم و به اینکه تو هیچی استراحت نداری. تو بیس روز شیش تا شهر ... تو سرما ...با مسئولیت...
» تا یادم نرفته راستی بگم بخندی امروز تو نماز جمعه حضرت فلانی برداشته خطاب به آمریکا گفته شما با خونوادتون بیاین و ما هم با منزل میایم تو یه بیابون هی همو نفرین میکنیم تا معلوم شه حق با کی بوده و هست و خواهد بود !! ....بیست و سی میگف آمریکا کار به اونجا نکشیده یهو له شده از ترس !! من کلی نگران داداش دکترم شدم!!
اگه از تنهایی نمیرم از خنده حتما میمیرم!
» راستی دیروز اتفاقی پیرهن سفیدت رو که فقط روز عقد داداشیم پوشیده بودی را دیروز نگاه کردم...چرا اینقدر عرق کرده بودی؟
» میدونی...وقتی دوشنبه داداش دکترم رفت واسه آمریکا تو شلوغی فرودگاه وقتی واسه حالا حالاها خواس بسپاردم به خدا اومد طرفم و ده درصد هم بغلم نکرده رفت سراغ بقیه...آخه نه اون طاقت داش نه من ...بعدش من خیال میکنم مثه همه کارهای نیمه کاره دیگه زندگیم شده...شروع یه زخم ابدی.
یادمون نره راستی که آهو – خواسته تو بازی شب یلدا شرکت کنیم... سعی کردم چیزایی را بنویسم که تو هم ندونیشون...
- هرچی میگذره من انگاری نازک تر میشم جا اینکه بزرگ تر شم! ( چرا آخه؟)
- احساساتم همش لحظه ای هست... از الکی نیس ها!! ولی لحظه ای هس...بعدش واسه همین هیچکی منو نمیفهمه ...وقتی میگمشون اغلب مسخره میشم زیاد ولی بم فشار نمیاد چون زودی احساس جدیدی فوران میکنه!! اینکه دوس دارم بخندم حتی اگه به خودم باشه!!
- همش نشونه میبینم ! از بس همش خیال میکنم در مرکز عالم بشریت هستم و همه چی داره با من حرف میزنه وحتی فکرهای چرند منو جواب میده دارم دیوونه میشم! اصولا تو وهم هستم انگاری! مثلا عملا همیشه خیال میکنم خیلی خوشگلم بعدش هی یادم میره که نیستم! حتی تو آینه هم خودمو یه جور دیگه ای میبینم. (( وقتی صدامو تو منشی تلفنیت میشنوم گریم میگیره همیشه!! مثه خیالبافی که بشوننش مجبوری رساله را بنویسه....یهو کل دنیای رنگی عشق تبدیل شه به اینکه نکاح با حیوون حکمش چیه؟! )) به خواب هام فکر میکنم. یهو از الکی میترسم. وباورم شده که حداقل سه بار تا حالا قدمم رو زمین نبوده.
- هیچی واسم جالب تر از آدم ها نیس و واسه شناختنشون همه روزمو میذارم!! (خوشبختانه میتونم اینکارو حین بقیه کارها انجام بدم) همش فکرم درگیرشونه ! حتی یه غریبه که یکم دیده باشمش! یا خونده باشمش ! تو این شناخت هیچ اصلی را رعایت نمیکنم. سرکارشون میذارم...با احساساتشون بازی میکنم البته فقط وقتهایی که از الکی شادشون کنه! از خودم هی داستان درباره خودم در میارم یا درباره آدم های خیالی کلی حرف میزنم...همیشه کلی آدم هس که واقعا وجود ندارن اما دوستام و آشناهام احوالشونو ازم میپرسن. با شریک زندگشم از این کارها کم کردم نه چون بیتاب شناختنش نبودم چون نمخواستم خیال کنه دروغگویی بیش نیستم.
- یکی تو من یه مدته هی میگه هرچی دو دستی چسبیدی بهش رو بذار زمین...بذار زمین ! حتی اونو!! اون یکیو حتی!! بعدش خودتو بغل کن..منم یه مدته .یکی یکی دارم میذارم زمین...و تو کفم که هیچی که نمیشه هیچ کلی هم خوب تره ...حالا یکم وقته فقط آقای همسر مونده که خیالی نیس! بهتر از خودم بغلم میکنه آخه !! دلخواه من هس...هر روز به دلیل جدیدی دوستش دارم.. و آخرین دلیل واسه این بود که وقتی خواس بره هیچی از خاطره های بد نگفت.قبلیش هم واسه اینکه کلی وقتی داداش دکترم دوشنبه داش میرفت آمریکا و قبلش هم که هول هولکی با عشقش عقد کردن زحمت بی منت کشید...
راستی! زسمه پنج تا همبازی جدید بجوری» از اونا که هنوز تو بازی نیستن!
کافه بلاگ و دیوونه دوست داشتنی و آذر و یه پله بالاتر از خدا و همسایه
تو هم از خودت ۵ تا بنویس...یادت نره ها !!
برنامه آقای همسر را واسش مینویسم:
آقای رییس عزیز در زیر لیست کارهای امروز که فقط از عهده شما بر میاید جهت اقدامات لازم حضورتان تقدیم میگردد.
» اقدام برای ویزای انگلستان آقای فلانی
» دوست داشتن حوا
» محاسبه نرخ نوزادان برای تور استرالیا
» دوست داشتن حوا
» نوش جان کردن نهار به اتفاق حوا
» برنامه ریزی برای تورهای آینده
» دوست داشتن حوا
» ایمیل زدن برای فلانی
» دوست داشتن حوا
» همراهی حوا به خونه و تا خود صبح عشق ورزیدن بهش به همه روشهای ممکن
آخه دوست داشتن بیشتر از همه چیزای دیگه آپ تو دیت کردن میخواد...یعنی من گمونم اگه بخوایم عاشق بمونیم باید هی عشق به ورزیم...
حالا دیگه عادت کردیم...میگم برو ماست بخر و تخم مرغ ...میگه بینش بهت زنگ میزنم!
آی کیف میده زندگی !!
» من به شدت تو کف نام گذاری فیلم های خانم پوران درخشنده هستم! یه فیلم دارن درباره پسران جوون و دوران بلوغ اسمش هس "رویای خیس" و یه فیلم دیگه که درباره آدمهایی هست که از نظر ذهنی ضعیف هستند و اصطلاحا عقب افتاده ذهنی هستند و مسئولیت اطرافیان اونها اونوقت اسم فیلم هست "کودکان ابدی" خیلی زیباست نه؟
» گاهی وقت ها احساس میکنم که از آخرین باری که پیشرفت کردم خیلی گذشته. بعدش خیلی حالم گرفته میشه...خیلی...دقیقا انگاری روی یه بنفشه یه سرباز یه عالمه درجا پوتین بزنه!! همین بلا سرم میاد!! نمیدونم چه مرضی هس هی به این فکر اینقدر نابودگرانه و بیتولیدکنندگی انگیزه فکر کنم!!
» دیشب باز خواب دیدم یکی از امتحان های دانشگاه را یادم رفته بوده بدم و حالا اومدن گیر دادن که مجبوری امتحان بدی!! منم که همونموقع اش هم هیچی بلد نبودم دیگه چه برسه حالا اونم وقتی نه پایه درس خوندن دارم نه پایه تقلب!! خیلی خواب حرص آوری هس!! جدا!! من نمیدونم چرا هی گاهی گاهی از این خواب ها میبینم!! جدا ها!! این روح من هنوز تو قفس دانشگاس!!!
آقای برادر همسر جان هنوز جویای همسر، موبایلش را گم کرده بود...بعدش یهویی خواب دیده تو فلان خیابون پشت فلان بوته هستش!! میره دقیقا همونجا میجورتش!! (پیداش میکنه!!)
بهش میگم! ببین! رخت خواب میندازم واست همین جا ! (تو دفتریم حالا !! ) ببین میتونی واسم شناسنامه و گواهینامه و دستبندمو پیدا کنی؟ یه باره لیوان قرمزه هم گم و گور شده اونم بجورش!
میگه :ای بابا !!! بزار بگیرمت تا خودتم گم نشدی!!!
من خیلی دلم میخواس حماسی بمیرم.جدا دلم میخواس چیزی بود که واسش حاضر به دادن جونم باشم و بعدش ایستاده بمیرم در حالی که خوشم هست و خیال میکنم مفید بودم و خالص! یا مثلا درحالی که پوزخند میزنم .حتی شده یخته چی من جدا خیلی دوست داشتم حماسی بمیرم! ولی هیچی گمون نکنم از این عرضه ها داشته باشم! یعنی ۲۷ سال زندگی کردن اینجوری بی آزارتر از یه گاو بهم نشون داده که یه جورایی فقط اهل نشخوار کردن آرزوهام هستم!! ( تازشم کلی احساس خوشبختی هم میکنم که اینقده آرزو دارم!! آرزوهایی به قدمت 17 سال! 10 سال! )بگذریم!
وقتی قراره بی عرضه بمیرم و اگه بخوام واقع بین شم میگم ترجیح میدم توی خونه خودم بمیرم. وقتی روی یه مبل یه نفره نشستم دارم فیلم میبینم و حواسم به فیلم هست! همین جور یهویی دوست دارم بمیرم. جدا خیال نکنم اگه از قبلش بدونم که قراره بمیرم بتونم گندکاری هامو راس و ریس کنم!! خداییش حتی ممکنه واسه خیط کردن تقدیر بزنم خودمو بکشم که یعنی دیدی اونوقت که گفتی نشد؟؟! یا که فرضا اسن بزنم به بیابون!
بعدش من که الان دارم مینویسم دوس دارم وقتی دارم میمیرم تنها باشم! (گرچه گاهی وقتا که یهو از الکی میترسم و خیال میکنم دارم میمیرم، از بس یهو همه چی عوض میشه، دوس دارم همسر جان بودش و تنگ بغلم میکرد و هی میشنیدم میگه آزی! و اگه جدا آسیبی درکار هس ازم حمایت میکرد ) درست تر بگم اینکه دوست ندارم حواسش به من باشه و من بمیرم. یه جورایی هیچ دلم نمیخواد منو نداشتنو توش ببینم. خوب نمیخوام دیگه.
بعدش دوست دارم منو تو یه خاک حاصلخیز خاک کنن بعدش رو خاکم گل بکارن شمعدونی خوبه یا مثلا بابونه یا نرگس...(همه اش را هم کاشتن که هر فصلی گلناک بود خوب تره!!) و یه کم جلوتر از سرم یه درخت سفیدار یا بید (هرکدوم از نظر آب و هوا جورتره)بکارن که توم ریشه کنه و من برم تو برگاش!
بعدش دلم میخواد یهویی همۀ همۀ اونایی که میشناختم اما اونا همو نمیشناختن بیان سر خاکم یه روز عصر ! آ هی با هم آشنا شن آ هی خاطره هایی که با من داشتن را واسه هم تعریف کنن بعدش بخندن (خاطره تعریف کنن همین میشه!!) بعدش از اینکه همو میبینن خوشحال شن باهم دوست شن آ بگن پس شما همسر جان بودی؟؟ پس شما مهری بودی؟ پس تو حسین کوچولو بودی؟
بعدش دوست دارم بفهمن که من چقدر خوشحالم که مردم و بالاخره اونقدر سبک شدم که پرواز کنم...چقدر کیف کوکم که میتونم برم تا ته ته دل همه! میتونم ببینم فکرهام چقد راس بوده چقد غلط! میتونم بالاخره مطمئن باشم کجاها راس راسی و خداییش بد کردم کجاها درس بوده.
گمونم برم بگردم دنبال فروغ بغلش کنم ...برم سراغ حافظ واسش عشوه بیام ببینم راس راسی منو میشناخته؟ دوست دارم برم پیداش کنم مارگارت میچل را ازش بپرسم این رت باتلر تخیلی بوده یا راستکی؟ برم بجورمش چشماشو نگاه کنم.دوست دارم برم سراغ رضا شاه همین جور دور وایسم تماشا! برم سراغ ادیسون ازش تشکر کنم که ما تونستیم پلو پز داشته باشیم و اینترنت و ماهواره! برم ببینم کلئوپاترا چه شکلی بوده. برم ببینم از هیتلر میترسم یا نه؟
دلم میخواد خودمو ببینم. شفاف توی آینه.
دلم میخواد بفهمم کجاهای زندگیم راس راسی اتفاق افتاده کجاهاشو خیال کردم. دلم میخواد بدونم بازم رنگ هست که من ندیده باشم؟
دلم میخواد توانایی رو احساس کنم.بدوم.برقصم.دوچرخه بزنم.(نه دوچرخه سواری ها!)
دلم میخواد دوستای جدید پیدا کنم! با یکی آدم بترسونم! با یکی به گناهام فکر کنم! با اون یکی بریم خرید واسه یه بدن جدید! آ بگم کپل تر ندارین؟ من به اندازه کافی لاغر مردنی بودم ها!!
دلم هیچی نمیخواد دوباره بیام این جا...ولی خیلی دلم میخواد که همه همه بفهمن که من مردم و دیگه نیستم.
در مورد تو عزیزترین... دلم میخواد همونطور که میخواستی بشناسمت و الان که دارم اینو مینویسم خیال میکنم که نخوام جور دیگه ای ببینمت. ولی میدونم که میشه و میخوام و میام که خنده هاتو ببینم...خنده قشنگم! گمونم یهو ببینم خیلی ها میان تماشاش! نمیدونم باز حسودیم میشه یا نه!
میدونم که خیلی واسم سخته اینکه دیگه نمیتونم هیچی باهات حرف بزنم...واسم زجره. گمونم واسه همین هم که شده جهنم شه واسم هر چی که هست! شاید اگه شد چن خواب در میون اومدم حرف هامو واست گفتم...تو هم که همیشه خواب هات یادت میره!! شاید هم نیومدم آخه هیچی معلوم نیس. فقط اگه سرد بود بازم شبا میام توی بغلت:) فقط اگه گرم بودی...اگه زنده و شاد بودی...اگه نه که میرم که میرم گفته باشم!
میدونی من هر وقت هم که بمیرم هرجور حساب کنی هنو یه کار مهم ناتموم دارم!! بقیش اونقد مهم نیس! اینکه به تو بفهمونم که چقدر دوستت داشتم و چقد عزیز بودی. اگه اونجا گذاشتن بازیگوشی کنیم اونوقت یهویی میبینی که همین جور از الکی سیم نوت بوکت درس شد!! هر بار تلویزیون را روشن میکنی میبینی اول یه فیلم توپ تکنولوژی بالا هس!! یهو میبینی همه بهت لبخند میزنن و اخباری که تو میشنوی همه چیش خوب هس ...نه ! ولش کن! میترسم که بترسی!! یا دیوونه شی! اسن یه جورای نامحسوسی بهت حال میدم! مثلا به ته دلت کیف کردن از رقصیدن را یاد میدم! به ته دلت حال کردن با موسیقی را یاد میدم.
من زندگی رو دوست دارم و هر مرگ اشارتی ست به حیاتی دیگر
زن از دنده مرد آفریده شد...
نه از سر او تا بر او سروری نماید
نه از پاهایش تا به وسیله او لگد مال شود
بلکه از پهلویش تا با او مساوی باشد
از زیر بازویش تا توسط او حمایت شود
نزدیک قلبش تا مورد محبت قرار گیرد..."
آدم من اینو میدونه! گرچه مثه من اصولا به این داستانها اعتقادی نداره!! یعنی چی آخه؟؟؟
» یادمه یه جایی خوندم بیشتر آدمها ترجیح میدن فرشته های سقوط کرده باشن تا شامژانزه های تکامل یافته!! :)
راس گفته؟؟
» همسر جان به من گفت که من موندم تو جدا چجوری الکترونیک یک و دو و سه را اونم تو صنعتی پاس کردی!؟ و تو اصولا تلف شدی باید میرفتی ادبیات یا روانشناسی!! ( من احساس تعریف شدگی داشتم!! یعنی انگاری ذوقم از این احساس تعریف شدگی کلیا زیادتر از اندوهم از تلف شدن زندگیم بود! چون عاشقشم اینجوریه؟ محبتش از زندگیم بیشتر مهم شده؟ )
» خواب دیدم خونه پدر بزرگم هستم...اونوقتش خونه پدربزرگم قبلا مدرسه بوده و حسابی بزرگ هست!! بعدش شدم مسئول باغچه های به اون بزرگی! هی میگفتم یه نهال سیب یه گیلاس یه توت بیارین بعدش هی باغبونه گود کرده بود باغ رو من نهال را میذاشتم و با دستام خاک میریخنم دورش...هی برگ های مو را سایه بون میکردم! هی نرگس و رز و شمعدونی میکاشتم! (آی حال میداد این با خاک بودن) بعدش هی گل میکاشتم و اینا و اینا! جالبه نهال ها هم هی فرتی بزرگ میشدن!! یهو فکر کردم پدربزرگم کجاس که من دارم این کارهارو میکنم؟ نگران شدم! (همون موقع همسر جان داشت تو راس راسی میرفت از خونه بیرون ) هی خیلی سعی کردم به خوابم ادامه بدم! اینجوری شد که دست از حیاط برداشتم اومدن سراغ اتاق که چرا هیچی تابلو نداره!؟ بعدش یه تابلو چوبی را پر گل کردم و روش جای پای خودم و همسر جان کنار هم انگار که یه قدم برداشته باشیم گذاشتیم و خشک شد....خوابم تموم شد اما نگرانیم نه... عصر فهمیدم حال پدر بزرگم بده...
» دیروز با یه دوست جونی که طراحی صنعتی خونده و الان کار گرافیک میکنه کلی حرف زدیم! خیلی جالب بود! چیزایی که دونستم این بود که خیلی شغل سختی داره چون باید کار هنری را با سلیقه دیگران انجام بده اولا!! ثانیا باید جوری کار کنه که کارش حرف بزنه اونم با همه نه مخاطب هنر شناس!! بعدشم فهمیدم که تو طراحی صنعتی یه درس جالبی هست که طراحی جنسی برای اینکه مثلا مردها بخرن ولی زنها لذت ببرن هست!! مثه مثلا عطر ها!! که یه زن میخره ولی مردش باید خوشش بیاد!!
بعدش درباره این شکل خاکستری هپولیه گف که تو یاهو میل میاد و گف عجب طراحش کاردرست بوده که خانم ها میگن این یه خانمه و آقاها میگن این یه آقاس!! (خودش نظرسنجی کرده بود!) بعدش من تازه فهمیدم که چقد شغل آدم زندگیشو عوض میکنه!! من فرضا همش فکر میکردم این آدمو اونقدر هپلی و خاکستری کشیدن که آدم مجبور بشه عکسشو بزاره!!تا این شلختگی را نبینه!!
دوست جونم به نظر من باید منگنه میشد به طرح هاش!! چون اینقدر وقتی طرحاشو توضیح میداد آدم احساس میکرد زندگی عمیق و پیچیده و جالبه که جدا حیف بود آدم ندونه!!
» با دوست جونم درباره مفهموم زیبایی حرف زدیم و اینکه اصولا باید یه چیزایی باشه که همه زیبا بدونن یا نه؟ من هی تاکید داشتم که سهراب خیلی راس میگه که قشنگ یعنی تعبیر عاشقانه اشکال...
» بعدش من اصولا یه سئوالی واسم پیش اومده!! من میفهمم و واسم حله !! که یکی خلاق باشه جرات هم داشته باشه کنجکاو هم باشه (موندم پیش این چیزا فرهاد کجاش کنجکاو بود ) که بره زیر یه گاو گنده سینشو فشار بده چیزیو که در میاد و بخوره!! ببینه پاستوریزه شه چه خوشمزه میشه!! ولی نمیفهمم چجوری آدم و حوا بعضی چیزا را دونستن آخه!!؟ واسه شماها که مامان بابا هستین! و شماها که جوونین و اینا و اینا میگم که خیلی خوب هست که آدم گاگولی نباشه تو این چیزا !! آدم به کی بگه که تا سوم دبیرستان خیال نمیکرده!! مطمئن بوده که آدمو ببوسن آدم حامله میشه!! و بعدش از راه جک های یواشکی!! تازه فهمونده بشه که ای بابا!!! (هنوز یادمه که یه از من گاگولی تری گفت:یعنی 7 ملیارد بار اینکار شده؟ و یه از اون گاگولتری انکارانه گف یعنی امام خمینی هم همین کارو کرده؟؟؟) این اسمش چشم و گوش بسته بار اومدن نبود!! این اسمش توسط تربیت بد کور و کر شده بودن بود!!
تازه آدم نمیخواد هیچکی بدونه که یعنی چی که بابای آدم هی خیانت کنه...چه بلایی سر دیدگاه آدم میاره تموم اون خاطره های بد...تازه نمیخواد هیچکی بدونه چقد تنهان زوج ها تو این مشکلات!!
خلاصه من و همسرجان درحالیکه دیوونه هم بودیم مدتها بود که...
» دیروز رفتیم پیش استاد عجیب!
بعدش همسر جان یواشی بم گف به استاد عجیب بگیم که هنوز که هنوزه ...؟ اول گفتم نه! بعدش فرتی خودم دیدم خودخواهی و ترس و خجالتم هست که میگه نه! گفتم باشه بپرس! پرسید و استاد گفت خدا میدونه شما اونقدر عاشق همین که سکس را نادیده گرفتین! بعدشم گفت بهش تجاوز کن و خدا میدونه زن اینطوری لذت هم میبره!! هیچی رعایتشو نکن! بعدش دوتایی میفهمین که این به نفع شما بوده!!
J
میشه متولد ماه مهر! اگه کوچولویی درکار باشه!!
(گاگولیت تمومی نداره!! من نمیدونم بخوایم سه تا شیم نه ماه تموم نیاز هس یا اول نه ماه!!)
من یکم خجالت میکشم الان که اینا را نوشتم!! باور کنین قرمز هم شدم!! ولی نمیخوام یادم بره خوب!!
» راستی من از استاد عجیب پرسیدم که وقتی حسن صباح را میخوندم میدیدم به روش های بد چه خدمت بزرگی کرده! طوریه اونوقت؟ استاد گفتند هدف وسیله را توجیه نمیکنه! یه انسان اینو تشخیص میده که راه بد به جای خوب نمیره.(اونوقتش من فهمیدم چقدر انسان نیستم هنوز!!استاد هم احتمالا فهمید!! نمیدونم اصولا چیزی دیگه مونده بود که بریزه یا نه!! )
( یه جمله ای هست میگن به دوتا چیز اعتماد نکن! یکی زن زیبا یکی ترجمه خوب! من موندم این ذبیح اله منصوری چقدر تو این کتاب دست برده؟؟ )
» همسر جان داره میره کلاس تور لیدری! تو کلاس بهش گفتن خانم باید سمت راست آقا راه بره! هی دارم فکر میکنم واسه چی؟؟ شما میدونین؟