تو خیلی بیشتر از اونی هستی که هستی!
من خیلی کمتر از اونی هستم که نیستم!
شاید باید خیلی چیزا رو عوض کنیم. خودمون رو هم عوض کنیم.
نه! برعکس دیگه عوضی نباشیم!
این روش زندگی تو رو از ارزوهات دور میکنه. منو از تو!
بیا بریم زمین . بهونشو تو جور کن.
منم قول میدم ادم شم!
ادم - لندن
حس بدیه...انگار زندگی هرچی خلط تو گلو داره تف کنه تو صورتم.
لعنت به من و همه چیز.
من خسته ام...
من خسته ام ...
من خسته ام ...
من خسته ام.
» به شدت گریه کردم.
غیر از واسه تو که میشم گنجیشک خانم و همینجور میگم و میگم و میگم و میگم.. دیدی که ، باکسی حرفم نمیاد زیاد .(که بخوام فکرهام و احساساتم و چمیدونم دغدغه هامو بگم ها ! اگه نه یه چی بگیم بخندیم! یا حرص آقایون علما را بخوریم! یا از اینا که خوب آره!! )
بعدش وقت هایی که نیستی یه جوری میشم...انگاری تموم حرفام هی تولید بشن اما به جای اینکه پرواز کنن برن بیرون بمونن سر جاشون و بعدش جا تنگ شه... اونقد که به دیواره های وجودیم فشار بیاد...و هی حرفام (فکرهام ) بخوان بیافتن به جون هم واسه بقا!! ...بکشن همو ... بوی حرف کپک زده بگیره دهنم... توم سر و صدا و جیغ و ترانه قاطی بشه و بشه سرسام و من بمونم و زجر دیواره های عایق...
حالا اگه واسه اینکه نترکم با کسی یه کمی از حرفامو بگم ... یهو احساس کمبود تو دو تا دست در میاره و گلومو میگیره... کمبود همصحبتی با کسی که بی ادعا باهوشه شدیدا خوش فکره و خود خودش به افکارش رسیده و رو هوا چرت و پرت ها رو با تشدید نمیگه ...دلتنگی واسه کسی که بهم نمیخنده بهم گیر نمیده و ترسا و دیوونگیام احترام میزاره ... نداشتنت منو پاره پوره میکنه و دلتنگی واست به اوج خودش میرسه...آخه یهو میفهمم که چقد واسه من تکی و هیشکی جاتو نمیگیره و این حس یه جورایی درموندم میکنه. (این کلمه را از الکی نگفتم.)
» (چرا من مثه تو فرق فکر و حرف رو نمیفهمم؟ چرا آخه؟؟ )
» هیچ تاحالا دلتنگ وراجی های من شدی؟ دلتنگ وقت هایی که سر یه جمله تو یه فیلم سرتو میخورم و تو آخرش میگی آزی این فقط یه فیلمه!! میتونس یه جور دیگه تموم شه!! بی خیال شو!؟
» ساکتم...اما دارم با خودم حرف میزنم...تقریبا همیشه...میدونی فرق عملیش با وقت هایی که با تو حرف میزنم و ساکتی اینه که هی فکر میکنم نکنه نرسم باهات درمیونشون بزارم و بگم به چیا دارم فکر میکنم و کجاها سیر میکنم و بعدش گم شم دیگه پیدام نکنی...
»دیدی این شعر حافظ رو که میگه :
نزدیک شد آن دم که رقیب تو بگوید...دور از رخت این خسته مهجور نماندست...
حالا من رسیدم به یه جایی که دلم که کلی شاکی سکوت های تو بوده و هس ... دلم که هی میگه "دوستت نداره اگه نه واسه تو به حرف میومد" ... بلند میگه : عزیز دل ! واسه سکوت هات هم دل خانمی تنگ میشه...
اول از یه کتاب دیگه از میلان کوندرا شروع شد که مترجم قید کرده بود که" به علت عذرهای اخلاقی به جا و نا به جا کوندرایی که فارسی زبانان میشناسن چیزی کاملا متفاوت با کوندرای اصلی هست"
بعدش فکر کردم : کاش میتونستم کتاب هارو به زبونی که نویسنده هاشون نوشتنشون بخونم...
بعدش رسیدم به اینکه همه مشکلات مال به کار بردن کلمه ها هست! کلمه هایی که هیشکی نمیدونه جدا چجوری یاد گرفتیم که یعنی چی؟؟ (من خداییش موندم مثلا یه بچه چجوری میفهمه واژه خوشگل دقیقا یعنی چی؟؟ **)
بعدترش رسیدم به اینکه کاش میتونستم آدم هارو همونجور که خودشونو میبینن ، ببینیم!
بعد بعد ترش از خودم پرسیدم من خودمو مینوسیم؟ ترجمه میکنم ؟ یا که ویراستاری؟؟
بع بعد بعد ترش عین خر درگل موندم ...
بیا! کار داره به جاهای باریک میرسه!!
پسرک کارپرداز اگه یه تعریف کوچولوی از الکی ازش بکنی از ذوق هلاک میشه...اسن کل فرم چهرش عوض میشه ... حتی دماغش خوشحال میشه... چجوری بگمش آخه؟؟ ... خوشحال نه ! ذوق مرگ میشه انگار! ... تازه اش تا دوروز بعد اگه ببینیش هنوز عمیقا خوشحاله !
دارم به این فکر میکنم که هیچکی تاحالا منو اینقد خوشحال نکرده انگار...
تو یه اتاقم با یه مارمولک که تند تند این ور اونور میره و من حسابی ازش ترسیدم...اونقد که یکی را صدا زدم (یادم نیس کی) که بیاد یه جوری مارمولک هرو از اتاق بیرونش کنه...انگار گف زودی میاد. و من واسه اینکه فاصلمو با مارمولکه حفط کنم هی حرکت هاشو نگاه کردم و حواسم جمعش شد...کم کم دیدم که چقدر پوستش قشنگه و چقد حرکت هاش تیز هوشانس...(این حس ها خیلی عمیق و کاری بود!) فکر کردم که لابد ناجی من مارمولک رو میکشه ...اونقد دوسش دارم که تنهایی نترسم ازش؟ ...بتونم بخوابم و نترسم که بره توی دهنم...همینجوری مونده بودم...خیلی خوشگل بود! و خیلی زنده! و خیلی ملوس...گاهی سرشو بالا میاورد منو نگاه میکرد... ناجیم رسید...من نمیدونستم چی میخوام...اصن صدام در نمومد و ناجی دست به کار شده بود... من خیلی کند مغزم کار میکرد...همه چی خیلی سریع بود...تفاوت سرعت داش منو له میکرد....گیر کرده بودم...
از خواب میپرم.
من حالم خوب نیست.
نقطه...سرخط.
دوستت دارم...واسه اینکه به ترس های من نمیخندی...واسه من دلیل نمیاری...به کسی لو نمیدی چرندیت خواب های منو...فقط تا صب بغلم میکنی...واسم شربت میاری...بهم لبخن میزنی...و هی حواست بهم هس...
دوستت دارم واسه اینکه یه جوری میگی من پیشتم که خیلی خوبه!
دوستت دارم واسه اینکه صب وقتی خستگیم دمار ترس هامو در آورده و خوابم تو میری سرکار ...
دوستت دارم...واسه اینکه ازت نمیترسم...حتی وقتی خیلی خیلی عصبانی هستی...
دوستت دارم واسه اینکه میتونم باهات بلند فکر کنم...
دوستت دارم واسه اینکه هرچی بیدار شدم دیدم تو هم بیداری...و دست منو گرفتی...
دوستت دارم...واسه هم نداره!!
» من به حد مرگ ترسیده بودم...تو خود زندگی بودی...
» یه آقاهه ای بود که یه بدن که انگاری مال خودش بود و از شونه هاش به شونه های اون یکی بدنش میخ کرده بودن...سر جلوییش ول افتاده بود...سر عقبیش بی خیال میخندید...
یه سنجاقک هم بود که یه اسپرم را گرفته بود به دهنش و میبرد و من هی واسم حل نمیشد که چجوری همچی چیز سنگینی (اون کره جلوش نمیدونم چرا اینقد وحشتناک سنگین بود تو ذهنم) را یه سنجاقک بلند تونسته بکنه...
یه عالمه آدم هم بودن که هی به من نگاه میکردن...معلوم نبود چرا...
» این چند شب که تنها بودم هنوز اسیر این هذیان هام...هیشکی نمیدونه چرا؟
با من حرف بزن! فوقش نمیفهمم ...میزارم زیر پام!! در هر حال به تو نزدیک تر میشم !!
دیر میشه ها!!
چنین پرآب و تاب
برای که میخوانی؟
برای عابری که سر در یقه چون سایه میگذرد؟
برای من که تنها نشسته ام؟
یا...
-- پرنده ها برای دل خویش میخوانند...
"قدسی قاضی نور // مثل یک حباب آبی//نشر سالی "
...
اونوقت من هی حرف میزنم و تو عزیز دل هی ساکتی...من هی نظرتو میخوام و تو هی ساکتی ...لج منو در میاره سکوتت... مخصوصا وقت هایی که دارم بال بال میزنم....میگی خب دارم فکر میکنم ...میگم خوب مثه من بلند فکر کن میگی اون حرف زدنه نه فکر کردن...ساکت میشم و تو اسن از سکوت خسته نمیشی...فایده نداره ...هیچوقت آخرش نمیای نتیجه فکرهاتو بگی اقلا!! من هی بلند فکر میکنم پیش تو و تو هی هیچی نمیگی...تازه گاهی هم که میشه همون حکایت "امشب به قصه دل من گوش میکنی...فردا مرا چو قصه فراموش میکنی..." چی بگم؟ چجوری واست بگم چه حالی میشه آدم وقتی احساس میکنه نامریی شده...وحشتناکه...چجوری بگم سکوتت چقدر داغه...چقدر تیزه...چقدر سمی هس...واسه 40 کیلو گوشت تن من!
» دیدی میگن یارو دیوونس چون با خودش حرف میزنه...حالا حکایت منه... چرا باز هم واست میگم؟ نه غیر اینه که چون فقط با تو ممکنه تنهایی عظیم روحم کم شه؟؟ نه چون عاشقتم و عشق میگه نشونش بده...باهاش بگو...براش بخون...تموم قشنگی هارو؟؟
بعدش من گاهی هی گریه میکنم بهت میگم که گریه هام از غصه این چیزاس! از درد له شدن منه زیر سکوت تو! از غصه اینکه تحویلم نمیگیری و تو باز ساکتی...بعدش من هی میگم بهم توهین شده و تو هی ساکتی...میگم این بدرفتاری هس و تو باز ساکتی...من های های میافتم به گریه و خیلی که گریه میکنم...و تو ساکت منو نگاه میکنی ...با چشمایی که ساکتن...به من که چشام شده عین قورباغه یا وزخ (هرکدوم بدتره) از شدت غصه!
بعدش تو همون خوش فکر خوش صحبت ای هستی که یهو ۶ ساعت (۶ ساعت راس راسی نه که غلو!!) با داییم صحبت میکنی!! ۲ ساعت با خاله ات یا با همکارات ...
تو ! همین تویی که سنگینی سکوتتو گذاشتی رو شونه های لاغر من... و عین خیالت نیس!
من همه راه ها را امتحان کردم... سعی کردم از چیزایی هم بگم که تو دوست داری...سعی کردم زخم هامو بهت نشون بدم... سعی کردم تو رو درک کنم...سعی کردم یه کم باهات کم حرفی کنم ببینم میای سراغم...ازم چیز بپرسی؟ بهم چیز بگی؟ دیدم نه! فقط خودمو اذیت کردم که حرفام تو گلوم کپک زد ... سعی کردم باهات شیرین صحبت کنم...وقتی حرف میزنم هیجان بدم! شوخی و مسخره بازی کنم!...سعی کردم بگم دلم چی میخواد! خودم باشم واست اونچه دلم از تو میخواد...
هروقت لوس شدم خیلی ملوست شدم...باقی همه هیچ!
» اینجوریه که وقتی نیستی کمبود حرف زدن دارم و وقتی هستی کمبود شنیده شدن...اینجوریه که کم میارم...و احساس میکنم پشیزی بیش نیستم.
حالا رسیدم به اینکه امیدم رو از تو ببرم... قطعا این یه تمایل یه طرفه هس و من خودخواهانه از تو میخواستم براورده اش کنی...یه توقع بی جا...تو دوست نداری با من حرف بزنی مثه من که با بعضی ها...با من حرفت نمیگیره مثه من که با بعضی ها...وقتی حرف میزنم بات نگام هم نمیکنی...مثه من که با بعضی ها... تو با من شده مثه من که با بعضی ها...
» میدونی... این یه فکر چرنده...اینکه فکر کنم باید صدام بیاد تا تو گمم نکنی...گیرم که تاریکه...گیرم که شلوغه... گیرم که هرکدوم راه خودمونو میریم و همیشه نمیشه دست همو بگیریم... این راهش نیس...
» اون ترانه هرو شنیدی میگه تو با من حرف بزنی من به صدات گوش بکنم؟
» بارها به این فکر کردم که تو هیچوقت با من یه شب تا صب حرف نزدی...وقتی دوست بودیم...وقتی نامزد شدیم...وقتی عقد کردیم...وقتی همسر شدیم...
» تو با من همونجوری که من با بعضی ها... این جمله درد داره.
» من پیله کنم که تو پروانه نمیشی... پس بگذریم... قر زدن نداره.
مشکلات من به من میگن مشکل تویی! باید از شکلی به شکل دیگه تبدیل شی!
