» برای روز میلادم اگر تو
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن
بگو با من که با من زنده هستی....
بگو با من که با من زنده هستی...
» بزرگ ترین تفاوت آخرین روز ۲۷ سالگی بر اولین روز ۲۸ سالگی اینه که میتونی عمرت را تقسیم کنی!!!
به چهار عنصر اصلی (هفت سال آبکی! هفت سال خاک تخته خوردن! هفت سال آتیش سوزوندن! هفت سال رو هوا معلق بودن!! ) ...
یا به هفت مرحله عرفان!! ((کی میره این همه رارو!!)
(کسی میدوندشون؟ من جهشی خوندم فقط سه تا آخری را میدونم!! عشق و حیرت و فنا )
یا به دو مثه من و ما!!
» من دلم میخواد به سنی برسم که قابل تقسیم به یک نباشه!! هی سعی کردم منظورمو بنویسم نشد!! بیخیال!! ولی جدا یه چی نگفتم!! خیلی مهم هس واسم!! یعنی توش من اونقدر عوض شم که هیچوقت من نبوده باشم!!
» من هی بیشتر نگران میشم که نکنه بابا مامانامون هم هنوز بچه ان و دارن ادای بزرگ هارو در میارن؟؟
» کسی با شمع فوت کردن بزرگ نمیشه!! پیر شاید!!
» به مامانم گفتم ۲۷ سال زحمت را بهت تسلیت میگم! خندید!
» الان در سنی هستم که منو انتخاب کردی( خطاب به آدم هس!) ...یه کم دوست داشتم به این سن برسم و بدونم چقدر بزرگ تر از من بودی!؟ الان که تازه یک روز گذشته و یه کم فقط نامه های قدیمیمو به تو خوندم و هنوز تازه سراغ دفتر خاطرات پراکنده نرفتم به این نتیجه رسیدم که عشق همه چیو حل میکنه!! به صورت کفر آوری بچه بودن را! به صورت شوک آور افکار اجق وجق داشتن رو! شالاپ شالاپ ذوق مرگی های از الکی رو!! ...
آنجا که عشق فرمان میدهد محال سر تعظیم فرود میاورد!!
» آب دستتون هس بزارین زمین اگه فیلم افسانه ۱۹۰۰ را ندیدین برین ببینین!! خیلی خیلی زیباست!! و نقش بزرگی در بزرگ شدن داره!!! ( دفعه بعدی خودم واستون تعریفش میکنم!! آخه میترسم بزرگ نشین!! ولی ببینین خوب یه چیز دیگه هس!! )
» آدم جونم به کمک آجی جونش و جونم! واسم چن تاشو پیدا کرده : طلب - سیر- رضا - عشق - حیرت - فنا ...شما چی میگین؟؟
امروز تو نمایشگاه آرایشی و بهداشتی فرانکفورت یه شرکتی یه کاسه های فلزی بزرگ با یه چکش چوبی میفروخت، واسه آرامش!
در حالی که آدم درازکش بود با چکش متناوبا به کاسه ضربه میزد (مثل سنج) و اون کاسه رو در حالی که مرتعش بود از کف پا تا بالای سر از نزدیکی جاهای حساس بدن و مفاصل میگذروند.
میگفتن چون 80 درصد بدن آدم آب هست با به ارتعاش در آمدن مناسب ملکول های آب فشار و استرس خالی میشه!
من امتحان کردم، ولی چیزی نفهمیدم!
یا خالی بندی بود، یا کوک نبود و یا من آدم نیستم!
آدم؟
Mignon McLaughlin:
A successful marriage requires falling in love many times, always with the same person.
» "عقل پرسید که دشوارتر از مردن چیست؟
عشق فرمود فراق از همه دشوار تر است...."
داری که؟ در مقام شاگردی گذاشته عقل رو که پرسنده بره سراغ حضرت عشق ! (حریم عشق را درگه بسی بالاتر از عقل است...اینه که عشق میفرماید! و عقل گوش میده)
بعدش یه شعر دیگه هس میگه :
ای که گفتی هیچ مشکل چون فراق یار نیست
گر امید وصل باشد آنچنان دشوار نیست!!
(عقل نگفته ها!! گفتم که عقل شاگرد هست!! مرید هست!! اینو تعصب لجباز گفته که خیال میکرده رو حرف عشق میشه حرف زد!! )
»(آقای همسر جان خوشمزه نوشته: "کاش به جای لاغر، لا غر میشدی!!" )
» از محرم فقط صدای طبل و سنج را دوست دارم...یه جوری بیخودم میکنه ریتمش... کوبش هاش منو حالی به حالی میکنه... اصن هم مهم نیس دست یه بچه شش ساله باشه حتی!! انگاری همیشه کوک هست!!
هیچ دقت کردی همیشه اونی که وسطه مهمتره یا سنگینتره!
الکترون به دور هسته میگرده،
ماه به دور زمین
زمین به دور خورشید
خورشید به دور کهکشان
کهکشان به دور ...
راستی ،چند بار تا حالا گفتم دورت بگردم!
آدم - فرانکفورت
» شاید کاری به اینهمه نبودن تو هم نداشته باشه...دیدی که؟ یهو هرچن وقت یه بار یهو قاط میزنم! و دوست دارم قار قار کنم یا قور قور کنم یا غر غر کنم یا حتی زوزه بکشم ...از اون وقت ها که از الکی گریه میکنم و یادم میاد یکی یکی همه چیزای گریه ناک خودم و بشریت رو... از اون موقع ها که با بیتربیتی هر چه تمام تر همه چیو مسخره میکنم...از اون وقت های لعنتی ای که با همه چی مخالفم ...از اون وقت ها که "هیچکس منو نمیفهمه " ...یکی یکی واسه همه ضرب در میزارم و خیال میکنم دارم له میشم یا شدم از دستشون...از اون موقع هایی که یه آهنگ رو هی گوش میکنم هی گوش میکنم هی گوش میکنم و وقتی به کسی نگاه میکنم طرفو هول میکنم...از اون وقت هایی که میترسم از آینده و بدترین فکرها دربارش میاد سراغم...از اونوقتهایی که مثه حلزون ها در حالی که چسبیدم به چیزی میرم تو لاک خودم...از اون وقت هایی که یه عالمه خاطره کپک زده میاد دم دماغم ...از اون وقت هایی که غصه ام میشه از دیروز ها...دلنگرون فرداها میشم...از اون وقت هایی که پیله میکنم...و میمیرم! چون قبلش یه پروانه شده بوده ام و شانس یه بار بیشتر در خونه آدم را نمیزنه!
میدونی...خداییش ربطی به تو نداره این حال بد من...هیچ تقصیر تو نیست...فقط من واسه طی این جنون ادواری ها... روی خنده هات حساب کرده بودم... خنده قشنگم!
» چقدر خوب بود اگه یه ببر میزاشت دنبالم الان ...اونوقت من حسابی میدویدم (نمیدونم چرا اومدم بنویسم چهار دست و پا !!) بعدش قلبم به تپش میافتاد ...منو میگرفت و قبل از اینکه تیکه تیکه شم تو شکمش با اون چشمای خوشگلش تو چشمام میدید که نترسیدم ، حتی یه کوچولو هم نترسیدم و هیجان زدم! ، فقط حرف مامانم رو گوش کردم... چقدر خوب بود...نه؟
» فردا چهلم پدر شمعدونی هاس...من دارم به این فکر میکنم که چن روز نبودن لازمه تا آدم از یاد دیگران بره؟
یه کم شبیه اون سئوالس! همه چی قیمتی داره...تو چن؟ نه؟
میدونی...وقتی نیستی من نیستم و تو باز هستی ...انگار جواب همه حرف های جدیدم را قبلا داده باشی با همون جمله های گفته شدت جواب خودمو میدم...و چک میکنم ببینم شلوارهات اتو دارن؟ و عین خنگ ها تا یکی اسم تورو میگه برمیگردم...عین عین خنگ ها...عزیز به به نبودن تو هنوز عادت نکردم...حتی هنوز هم...به خیالم که هیچوقت...مثه مرغ عشق ها ...مثه قوها...مثه نهنگ ها...
» چقدر خوی حیوانی دارم من!
» امروز دلم میخواس یه کم وارونه شم رو دستام راه برم...دلم میخواس بودی پاهامو میگرفتی بالا ...نمیدونم چرا اینقدر دلم میخواس. جدی دلم غش داشت میرفت...
» این ملتی که به آدم میرسن میگن لاغر شدی هدفشون چیه؟ مگه من E چشم پزشکیم که هی وضعیت منو اعلام میکنن؟ خوبه منم هی بهشون بگم چاق شدی؟؟ نه جدی خوبه؟؟ (گفتم که دلم میخواد پاچه بگیرم!!؟)
حوا
واسه چی بگم؟
آره مرض دارم فقط همین قدر میگم!
دارم بهش شاخ و برگ هم میدم!! از دید تو (آقای همسر) هم بررسیش میکنم...من سادیسم دارم. خودآزاری حاد...افتادم به جون خودنم.
» خودم هم میدونم این فکرها بچه بازی هست. من بچه هستم ظاهرا!
» عشق را با همه شیرینی و شورانگیزی ...لحظه هایی است که افسوس و دریغا دارد...
» میگن آدمها دو دسته هستند یا میخوان یه چیزیو به دست بیارن یا میخوان از دست ندن...(من کدومشم؟)
» فردا (یعنی امروز) یهویی نرفتم سر کار! میرم عکاسی! این حالمو بهتر میکنه! امروز اینودیدم! اصن شاید توش شرکت کردم!!
تنهایی یعنی همین.
» پریشب خواب بدی دیدم...هنوز آخرش منو میچزونه... میدونی یه جور کلاس بود انگار چن تایی را میشناختم همه ایستاده بودیم و شلوغ پلوغ بود ...نیمکت داشت...بعدش من یهو یه بچه کوچولو دیدم نیمه لخت و خوشگل کف اتاق روی موزاییک بود...از اونایی که میشناختم به دلخواه جدا شدم ...هیچی حوصله شون رو نداشتم حتی تو خواب...چرا من جدیدا آدم ها واسم حل شده و مسخره هستن؟ چرا اینقدر کمن؟ خودم میدونم ...عیب از خودم و خودخواهیم هس! ...رفتم سراغش نشستم و شکمش را آروم قل قلک دادم خیلی قشنگ میخندید ...اونقد خوب بود...حسابی کیف میکرد... نشست و به زور جیغ های اعتراضی انگشتمو کرد تو دهنش ...شروع کرد انگشت منو خوردن (الان دارم فکر میکنم شاید گشنش بوده!!! ) واسم لذت بخش بود...آی کیف میداد! با چشماش هم میخندید! از تو هم خنده قشنگ تر بود!!! بقیه را نگاه کردم که با خودم شریکشون کنم... دیدم هیچکی هواسش به من و این بچه نیست ...بعدش یادم نیس دقیق چی شد! انگار یه لحظه پا شدم که هواس کسی را به خودم جذب کنم...برگشتم دیدم بچه کوچولوهه نیست...وحشت زده لای جمعیت را گشتم میترسیدم بره زیر پای ملت ! به قول فلانی ملت بی علت!!...نبود ... در چوبی پنجره دار اتاق را باز کردم رو به حیاط خونه مامان بزرگم بود تازه فهمیدم کجام و گیج تر شدم....بعد یهو دیدم یه سگ گلوی بچه هرو گرفته و داره میدوه ...یه گربه هم هس که دنبالشه و درتلاشه کاری کنه که سگه بچه را ول کنه خودش برش داره....خیلی بد بود...خیلی خیلی بد بود....بهشون نمیرسیدم...وحشتناک بود... هیچی یادم نمیره ...نمیدونی...نمیدونی... بگذریم.
» اینو بگم همینجوری!! ادامه یادا بازی!! یه بار یه مرتیکه ای زنگ زد دفتر...یکم وقت پیش! میخواس همزمان تور وسایل آرایشی فرانکفورت ما فقط از هتل ما استفاده کنه! میگف ویزا دارم! از اون غالطاقهای کوفت روزگار بود (جدا چجوری مینویسن این کلمه رو؟؟ تو دبستان "بالاخره" که اینقدر بدرد نخور هست و یادمون دادن حتی اما این کلمه کاربردی را یادمون ندادن ، نه؟ ) ...تو کار پخش یا واردات محصولات آرایشی یا نمیدونم یه چیزی تو این مایه ها بود! همین تور میگف یه لحظه گوشی آ هی با تلفن و غیر تلفن سر ملت شیره میمالید...حتی یادمه به یکی گف چون تحریم شدیم آقا!! من ۲۰۰ میخریدم حالا شده ۳۵۰!! خوب چیکار کنم؟؟ " (!!؟؟ ) بعدش مرتیکه هی یه در میون میگف چقدر قشنگ صحبت میکنی خانم! تاحالا بهت گفتن؟؟ ...من هی اینجور موقع ها (شاید نظر تو این نباشه اما ) خودمو میزنم به ذاتا و فطرتا گاگولیت!! که یعنی نمیفهمم داری تلاشتو میکنی بدبخت!! چون در نهایت من ، کارم را کردم و سود رو هم بردم و اتفاقی هم نیافتاده. البته جدا بستگی به شرایط داره ها!! ( و باور کن غیر از یه چن درصدی که بوی گند میدن و یه لحظه هم تحملشون ازم بر نماد ...کمن آدم های حسابی و خیلی هستن اونایی که .... مخصوصا پای تلفن یهو پسرخاله میشن با آدم...و اصولا در قبال اینجور آدم ها هیچی مصونیت نیس مگه اینکه طرف احساس کنه اونقدر خری که حالیت نیس کنایه ها ! و بیخیال شه! )
خلاصه بدترین حرفش این بود که گف ببین فلان روز فلان هتل جلسه داریم! میای؟ ورودیش ۵۰ تومن هس اما تو مهمون! بیای ها! منم گفتم خیلی ممنون .
گذشت تا امروز یهو یادم افتاد که واسه تبلیغ نمایشگاه top hair خوبه یکی بره دم محل آگهی تور را بده به آرایشگرا که جمعشون جمع هس!! اینه که سعید را با یه عالمه پاکت که تند تند آماده کردیم و تبلیغ تور آرایشگران و همراه تور استرالیا (اینجا هم دارم تبلیغ میکنم!! :) )فرستادم اونجا که گفته بود! فکر میکنی چی شد؟ آقاهه بیرونشون کرده بوده!! یعنی اول میگه شما اگه میخواین اینکارو بکنین باید صد هزار تومان بدین! دم در هم نمیشه وای سین!! سعید میگه یعنی چی؟ آقاهه هم میگه نگهبان ها ببرینش!! بعدش هم تلفن را برمیداره زنگ میزنه به من ... سعید قبلش فرتی ماجرا را گفته بود و حسابی هم براق بود (این کلمه را از رمان های خانم پیرزاد یاد گرفتم!! آخه من همش در حال پیشرفتم!!) اینه که تا دیدم خودشه که میگه بهت نمیومد اینقد بلا باشی گوشی را کوبوندم رو تلفن!!
(جونم واست بگه که سعید نهایتا کار خودشو کرده!! به کمک یه خانمه که در طی یه عملیات انتحاری میاد سعید را تو خیابون پیدا میکنه و داوطلب میشه آگهی هارو ببره تو! تلفن های امروز گویای این بود که این خانم واقعا این کارو کرده؟؟ هر چی فکر میکنم (نیستی بگی این چیا چیه بش فکر میکنی آخه؟) نمیفهمم خانمه واسه چی اینکارو کرده)
» حسابی دارم کار میکنم! اضافه وقت! با چگالی کار بر دقیقه خیلی بالا!! کمکی به گذروندن وقت نمیکنه! حتی چون با علاقه انجامش میدم خستم هم نمیکنه! ولی خوبه! احساس اینکه من بیشتر از این هم میتونم!! با خودم مسابقه گذاشتم!! میخوام بهترین شم... یه جور آچار فرانسه کلیدی...
» راستی تاحالا شده ببینین یکی از دوستاتون داره واسه یکی ادای یه نفرو که خیلی دوستش دارین خیلی خیلی (هی میخوام نفهمی تو منظورم هس نمیشه!!!) و درمیاره بعدش شما خیلی زیادی سریع بفهمین که ادای فلانی هس و این زود فهمیدن دست و بالتون را ببنده؟ یعنی یه جوری خیال کنین خوب حق داره؟ بعدش هی ناخن هاتونو تا شب بخورین که چرا هیچی نگفتین؟؟؟ یا چرا کمتر از اونچه باید عصبانی شدین؟؟
پینوشت » من که همشو نوشتم! حتی اونجاهاییش که ممکنه غیرتیت کنه!! ولی یه جاشو هی نوشتم هی پاک کردم! آخه هیچی دلم نمیخواس تو دلت بگی بادمجونشو زیاد کرده!! یا مثلا خیال کنی خالی بستم!! یا اینکه خیال کنی که باورم شده و خوشم خوشه (باور کن لطفا!!) !! حالا مینویسمش! محض خنده فقط!! مرتیکه آخر تلفن قبلیش گف خانم مثه لونا شاد حرف میزنی به جون خودم!!
همچین تعریفی میتونه هرکسی رو خر کنه!! الا من که از قبل خر توام!!
میدونی! جالبه که تو هم وقتی میگی خوشگله ! خیلی تابلو داری دروغ میگی (قصد مخ زدن نداری ولی! بیشتر میخوای منو خوب خطاب کنی...) ولی من خوشم میاد! جدا خوشم میاد!! یه جور یگانه ای!
امروز یکی گفت کاش اونقدر پول دار بودم که همش سفر میکردم،
من گفتم کاش اونقدر پول دار شم که دیگه سفر نکنم!
آخه من دیگه دارم ته میگیرم ،میسوزم!!
آدم- وین
» هرچه قدر هم آدم بودن خوب باشه به پای با آدم بودن نمیرسه ! بمیرم واسه تو که هیچکی مثه خودتو نداری! گیرم که دور گیرم که دیر...خوش به حال خودم! سرم رو بالای ستاره گرفتم از افتخار داشتنت دیدم یهو چقدر توی این دنیای بزرگ من تنهام. خوشتیپ روزگار! قول میدم که نشکنم اما بیشتر بیا.
» شتاب گرفته زندگی یا افتاده تو سر آزیری؟ هیچکی نمیدونه! هرچی میدویم نمیرسیم انگار! یه کم داره منو یاد هویج و الاغ میندازه! میفهمی چی میگم؟ کاش اینجوری نباشه! کاش آخری واسه این سرسام باشه! من اصلا نمیدونم اون سیبی که از باغچه همسایه دزدیدیمو وقت میکنیم بخوریم یا نه؟ سیب خورده میشه...یا ما میخوریمش یا کرما...یا کپک که گمونم سیب رو مک میزنه... پریشبا فیلم کلیک رو دیدم...میدونم خوب که زندگی پیچیده تر از ایناس فقط نمیدونم واسه چی این فیلم هارو میسازن آخه؟؟ شعار شعار شعار...که چی؟؟ که بیشتر عذاب بکشیم؟ واقعا به این نسخه های کشکی یه دنیای ایدآل اعتقاد دارن؟ کاش من بی شعور بودم...همه چی قطعا بهتر میشد... همه چی پیچیده هس...یا پیچیده میبینیم؟ کجاییم ما؟ اون جلو چی هس؟
» یادته اون ترانه هرو : وقتی نیستی خونمون با من غریبی میکنه ...دل اگه میگه صبورم خودفریبی میکنه... فقط میخواستم بگم من شکل خودم تنهام و تو شکل خودت.
» میدونی کلیمانجارو یه سئوال مطرح کرده که من نه چون خانم توام و دوستت دارم که چون میشناسمت میگم که خوب میتونی جواب بدی! پرسیده موسیقی دان ها یا خواننده های بزرگ آیا توی تنهاییشون چی گوش میدن؟ حالا حکایت تو هست من میگم ، که هیچی کتاب نمیخونی.
راستی یه فرقی هست بین کتاب و خوراک...تنها که هستی با این حال میکنی و با اون نه!
» اگه اینقد لامذهب نبودم میگفتم تنهایی یه ژن به ارث رسیدس شاید از اون نفس دمیده شده معروف...
» یکی از اینا که همش داره باهام حرف میزنه میگه یکم تصور کن ...یه بچه آهوی تنهارو...یه پرنده پرقیچی رو ...یه گلدون پژمرده رو...یه آدم خجل رو...یه دچار "کنار من بالشت به بالشا من در عظیم فاصله ای از من" رو... چه مرگته؟؟اینجوری میخواد دلداری بده یعنی!!! اونوقت من احساس میکنم تکثیر شدم.
» بیا یه کم عکس های جدید بگیریم! من از بس قبلی هارو دوره کردم مردم. یه عالمه عکس بی بهونه جدید! موافقی؟
یه جورایی مثه عشق میمونه ...یهویی میاد و فتحت میکنه میاد و پرچم میزنه تو چشمات...بعدش دیگه ولت نمیکنه.اصنش مهم نیس که چی بشه یا نشه مهم نیس که زمان بگذره یا وایسه تماشا هیچی فرق نداره که تنها باشی دیگه یا اینکه باهاش ...میدونی یهو میاد یه عالمه میاد بیصدا خردت میکنه...خرابت میکنه خرابت میکنه خرابت میکنه تا از نو آمیخته به خودش بسازه تورو و تو نمیدونی قراره چی از آب در بیای نمیدونی چی داره میشه؟ نمیفهمی چیکار باید کرد... بعدش همه چی عوض میشه چون تو یه جور دیگه ای شدی...چون تو دچار شدی ...حتی اخبار تلویزون عوض میشه واکنش تو به همه چی عوض میشه اونقدر که دیگه خودتو نمیشناسی و دربدر آینه ای میشی که تورو تموم قد نشون بده ...آخه تو گم شدی...تو تنهایی! و هیچی مثه تنهایی شبیه به عشق نیست...دیگه هیچکی تورو نمیفهمه دیگه تو هیچیو نمیفهمی تو دیگه اونی که بودی نمیشی ئ میشی غیر قابل پیشبینی ...تصور کن مورچه ای رو که پاش بخوره به سنگ ریزه یه کوه و یهو کوه فرو بریزه...به نظر تو چیکار میکنه؟ وقتی بهش فکر میکنم میگم مورچه هه به پاهاش نگاه میکنه بعدش میره یه جایی دور از همه مورچه ها به زندگیش ادامه میده ...حتی اونجا روی یه ویلچر.
مثه عشق میمونه تنهایی...عاشق در کمال خودشه و خوب و راضی همونطور که آدم تنها...بد به حال عاشق تنها...یه جور اور دوز هس...از من میشنوی کشنده آخه اونقد عین همن که همو عین چی دفع میکنن اونوقت حوا پاره پوره میشه این وسط! باور کن.
من از اینجایی که نمیدونم کجاس به تو میگم که تنهایی مثه عشق میمونه و من هیچوقت اینقدر تنها نبودم. میگم که وقتی اومدی بدون که من با صدای نیکی که شعرهای فروغو میخوند از اول تا آخر آلبوم گریه کردم...بدون که من که حرف میزدم و حرف میزدم و حرف میزدم نزدیک یک ماه ساکت بودم بدون که من ...منی که میترسیدم و به تو پناه میاوردم دور از تو تا ته امکان رفتم و دیگه همون نیستم! بدون که من وقتی تو نبودی فهمیدم که تنها هستم چون در تو گم شدم ...چون بیخود شدم...بدون که وقتی تو رفتی من فکرهای تلخی را نشخوار کردم من نگرانی های سمجی را سرفه کردم من تا دیر وقت کار کردم تا شاید بتونم فراموش کنم که هیچکس منتظر من نیست. من و تو مرتکب تنهایی شدیم من توی تنهایی از دست حرف مردم کتک خوردم تو توی تنهایی جذاب تر شدی.
