این شعر ضرب المثل شده که میگه : دلا خو کن به تنهایی که از تنها بلا خیزد...
تا مدتها پیش نمیدونستم که تنهای دومی جمع تنه! حالا هم فهمیدم که خیلی ها نمیدونن! ( نمیفهمن)
تو تنها نیستی، فقط با من نیستی. منم فقط با تو نیستم !
البته میدونستی وقتی نیستی، بیشتر هستی؟
هر چیزی میتونه منو یادت بندازه، پس همه چی قشنگ میشه!
چند روز پیش داشتم به یه چیزی فکر میکردم ، میدونی غذا خوردن و کتاب خوندن خیلی شبیهن.
اگه درست نخوری - پرخوری یا بیخودخوری- بعدا باید کلی رژیم بگیری تا از شر وزن اضافی راحت شی بیای سر خونه اول.( چون بجای انرژی حرکت همش چربی میشه و مزاحم حرکت!)
اگه درست نخونی !
خوش بحال خودم که مدتهاست رژیمم.
عزیزم فکر کنم من تنها کسی هستم که تو بازیت شرکت نکردم، منو ببخش!
آخه با اینترنت ساعتی ۶ یورو ( حدود ۷۲۰۰ تومن) آدم فکرشم حول میشه! اونم وقتی که باید بره کارمند هتل رو واسه تمدیدش بیدار کنه و ... تا ۳ دقیقه دیگه اگه آپ نکنم قطع میشه!
آدم- پاریس
» آیا من موفق میشم که مثه یه آدم حسابی تنها باشم؟ میتونم تنها نباشم و تنها منتظرت باشم؟ یا اصن ممکنه که واسه خودم خوش باشم و زندگی کنم و یهو فکر نکنم که با رفتن تو مردم – بدون شک مردم - و همه چی از الکی هس؟ آیا من میتونم با خودم خوش باشم و وقتی تو نیستی خیال نکنم که دیگه هیچی دلیل واسه بودن نیست؟ میتونم محو نشم؟ مبهم نشم؟ میتونم روزها رو دست خالی نزارم؟ میشه که تو نباشی اما من کارهای خوب کنم بازم؟ فکرهای خوب از خودم در بیارم؟ و تو هجوم تنهایی کم نیارم اصولا؟ آیا من میتونم از این تنهایی واسه بزرگ شدن استفاده کنم؟ انگیزه داشته باشم صب ها؟ خوب بخوابم شب ها؟ هیچکی نمیدونه!
» یه بار یه فیلمی بود که یه آقاهه ای بود که اومد خونشون دید زن و بچش دارن یه برنامه نیگاه میکنن که درباره کارخونه های اسلحه سازی هست و بچه هایی که کشته میشن و اینا و بدتر از اینا و آقاهه را نشون میده که رییس یه کارخونه اسلحه سازی هس....زنش که داشتن مانیکورش میکردن و بچه های جوونش که تازه از اسکی روی پیست اختصاصی برگشته بودن یهو اتفاقی تازه فهمیدن که آقای همسر و آقای پدرشون اینکاره هس و... خلاصه آقاهه اومد و حسابی باهاش بداخلاقی کردن که خجالت نمیکشی آخه تو!!؟؟ و اه اه اه !! و وجدانت درد نمیگیره و اینا و اینا؟! بعدش آقاهه گف من میرم بخوابم و صبح عازم فلان کشورم واسه اینکه یه قرارداد اینقدر ملیون دلاری ببندم باشون!که اینقد هم سود داره! خواستید بیدارم کنین تا برم! و رف بخوابه. بعدش هرکی رف تو اتاقش و رفاهش و اینا و اینا ..میدونین آخرش چی شد؟ .صبح نیم ساعت هم زودتر بیدارش کردن!!
حالا انگاری من هم اینکارم!! مادی نیستم ، تو هم اینجوری فکر میکنی؟ ، اما دوس دارم بیشتر پول داشته باشیم و این یعنی همین هی رفتن تو و هی تنها موندن من...خیال میکنم با توجه به شرایط حالا حالا ها باید حسابی کار کنیم و کرم موفق تر شدن هم توم هس و همه اینا یعنی هی دور بودن!
چی بگم؟ قصه قصه باتلاق و دست و پا زدن هس...فایده نداره قورباغه را بتونی قورت بدی...بهتره قورباغه شیم .
» میدونی امروز داشتم فکر میکردم که تو همش منو میشنوی ...از زبون خودم اونم ...جای اینکه ببینی...نه؟ بعدش ...بگذریم! بازم دارم ور میزنم!
وقت هایی که نیستی فکر خودم و خودت پر رنگ تر میشه ... اما بیشتر فکر های غم انگیز میاد سراغم. و فکر های دردناک.
» سیزارتا را تموم کردم ...فکر کن تو چه خوبی که بودنت همچی کتابی را نیمه کاره گذاشته بود و عین خیالم هم نبود!! جدا ها!! من که قدیما از خورد و خوراک میافتادم واسه تموم کردن یه کتاب!! خیلی حرفه! اونم سیزارتا! ... "چراغ ها رو من خاموش میکنم" رو دیشب و امروز خوندم... نمیدونی اون آخرهاش چقد میترسیدم مثه اون یکی کتابش مبهم تموم شه!! و مغزم بخواد بیافته به تخیل!! اونقد تو فضای قصه بودم که دیشب خوابم که برده بود خواب دیدم ارمنی هستم!!
کی وقت میشه آیا که واست تعریفشون کنم؟ تو این یه ماهه وقت نشد خداوند الموت رو واست بگم؟ ....یادته چقد همیشه میترسیدم که از هم دور شیم؟؟ جدا جدا بزرگ شیم و دیگه فیت هم نباشیم!! حالا دیگه از این چیزا نمیترسم!! وقت هایی که نیستی با همه چی رابطه ام سطحی هس! حتی با کتاب.
فقط میترسم تو بمیری. میترسم واسه همیشه نباشی یهو. صادقانه میگم که خیلی بیشتر از اون خوبی که واسه من باشی.
» امروز خوندم راسل می گه : The time you enjoy wasting your time, is not
wasted time.به این فکر کردم که تو هیچی وقت هدر نمیکنی . و به اینکه خواب هم که هستی اگه من غلت بزنم بیدار میشی که نکنه کمک بخوام یا ترسیده باشم و به اینکه تو هیچی استراحت نداری. تو بیس روز شیش تا شهر ... تو سرما ...با مسئولیت...
» تا یادم نرفته راستی بگم بخندی امروز تو نماز جمعه حضرت فلانی برداشته خطاب به آمریکا گفته شما با خونوادتون بیاین و ما هم با منزل میایم تو یه بیابون هی همو نفرین میکنیم تا معلوم شه حق با کی بوده و هست و خواهد بود !! ....بیست و سی میگف آمریکا کار به اونجا نکشیده یهو له شده از ترس !! من کلی نگران داداش دکترم شدم!!
اگه از تنهایی نمیرم از خنده حتما میمیرم!
» راستی دیروز اتفاقی پیرهن سفیدت رو که فقط روز عقد داداشیم پوشیده بودی را دیروز نگاه کردم...چرا اینقدر عرق کرده بودی؟
» میدونی...وقتی دوشنبه داداش دکترم رفت واسه آمریکا تو شلوغی فرودگاه وقتی واسه حالا حالاها خواس بسپاردم به خدا اومد طرفم و ده درصد هم بغلم نکرده رفت سراغ بقیه...آخه نه اون طاقت داش نه من ...بعدش من خیال میکنم مثه همه کارهای نیمه کاره دیگه زندگیم شده...شروع یه زخم ابدی.
یادمون نره راستی که آهو – خواسته تو بازی شب یلدا شرکت کنیم... سعی کردم چیزایی را بنویسم که تو هم ندونیشون...
- هرچی میگذره من انگاری نازک تر میشم جا اینکه بزرگ تر شم! ( چرا آخه؟)
- احساساتم همش لحظه ای هست... از الکی نیس ها!! ولی لحظه ای هس...بعدش واسه همین هیچکی منو نمیفهمه ...وقتی میگمشون اغلب مسخره میشم زیاد ولی بم فشار نمیاد چون زودی احساس جدیدی فوران میکنه!! اینکه دوس دارم بخندم حتی اگه به خودم باشه!!
- همش نشونه میبینم ! از بس همش خیال میکنم در مرکز عالم بشریت هستم و همه چی داره با من حرف میزنه وحتی فکرهای چرند منو جواب میده دارم دیوونه میشم! اصولا تو وهم هستم انگاری! مثلا عملا همیشه خیال میکنم خیلی خوشگلم بعدش هی یادم میره که نیستم! حتی تو آینه هم خودمو یه جور دیگه ای میبینم. (( وقتی صدامو تو منشی تلفنیت میشنوم گریم میگیره همیشه!! مثه خیالبافی که بشوننش مجبوری رساله را بنویسه....یهو کل دنیای رنگی عشق تبدیل شه به اینکه نکاح با حیوون حکمش چیه؟! )) به خواب هام فکر میکنم. یهو از الکی میترسم. وباورم شده که حداقل سه بار تا حالا قدمم رو زمین نبوده.
- هیچی واسم جالب تر از آدم ها نیس و واسه شناختنشون همه روزمو میذارم!! (خوشبختانه میتونم اینکارو حین بقیه کارها انجام بدم) همش فکرم درگیرشونه ! حتی یه غریبه که یکم دیده باشمش! یا خونده باشمش ! تو این شناخت هیچ اصلی را رعایت نمیکنم. سرکارشون میذارم...با احساساتشون بازی میکنم البته فقط وقتهایی که از الکی شادشون کنه! از خودم هی داستان درباره خودم در میارم یا درباره آدم های خیالی کلی حرف میزنم...همیشه کلی آدم هس که واقعا وجود ندارن اما دوستام و آشناهام احوالشونو ازم میپرسن. با شریک زندگشم از این کارها کم کردم نه چون بیتاب شناختنش نبودم چون نمخواستم خیال کنه دروغگویی بیش نیستم.
- یکی تو من یه مدته هی میگه هرچی دو دستی چسبیدی بهش رو بذار زمین...بذار زمین ! حتی اونو!! اون یکیو حتی!! بعدش خودتو بغل کن..منم یه مدته .یکی یکی دارم میذارم زمین...و تو کفم که هیچی که نمیشه هیچ کلی هم خوب تره ...حالا یکم وقته فقط آقای همسر مونده که خیالی نیس! بهتر از خودم بغلم میکنه آخه !! دلخواه من هس...هر روز به دلیل جدیدی دوستش دارم.. و آخرین دلیل واسه این بود که وقتی خواس بره هیچی از خاطره های بد نگفت.قبلیش هم واسه اینکه کلی وقتی داداش دکترم دوشنبه داش میرفت آمریکا و قبلش هم که هول هولکی با عشقش عقد کردن زحمت بی منت کشید...
راستی! زسمه پنج تا همبازی جدید بجوری» از اونا که هنوز تو بازی نیستن!
کافه بلاگ و دیوونه دوست داشتنی و آذر و یه پله بالاتر از خدا و همسایه
تو هم از خودت ۵ تا بنویس...یادت نره ها !!
اومدم بنویسم دیدم کیبورد فارسی نداره! اینو من دیدم و حوا نفهمیده بود!!! اونکه اینهمه مینوشت؟! (با ته دلش مینوشت نه با پیش چشمش)
حالا باید برم ، واسه ۲۰ روز ! (این دفه از همیشه سخت تره دل کندن ازش)
از همه اونایی که توی این وبلاگ نظر میدن متشکرم و عذر میخوام که فرصت گفتگو باشونو نداشتم .ولی از این به بعد سعی میکنم آدم شم.
آدم ،
شب رفتن
برنامه آقای همسر را واسش مینویسم:
آقای رییس عزیز در زیر لیست کارهای امروز که فقط از عهده شما بر میاید جهت اقدامات لازم حضورتان تقدیم میگردد.
» اقدام برای ویزای انگلستان آقای فلانی
» دوست داشتن حوا
» محاسبه نرخ نوزادان برای تور استرالیا
» دوست داشتن حوا
» نوش جان کردن نهار به اتفاق حوا
» برنامه ریزی برای تورهای آینده
» دوست داشتن حوا
» ایمیل زدن برای فلانی
» دوست داشتن حوا
» همراهی حوا به خونه و تا خود صبح عشق ورزیدن بهش به همه روشهای ممکن
آخه دوست داشتن بیشتر از همه چیزای دیگه آپ تو دیت کردن میخواد...یعنی من گمونم اگه بخوایم عاشق بمونیم باید هی عشق به ورزیم...
حالا دیگه عادت کردیم...میگم برو ماست بخر و تخم مرغ ...میگه بینش بهت زنگ میزنم!
آی کیف میده زندگی !!
» من به شدت تو کف نام گذاری فیلم های خانم پوران درخشنده هستم! یه فیلم دارن درباره پسران جوون و دوران بلوغ اسمش هس "رویای خیس" و یه فیلم دیگه که درباره آدمهایی هست که از نظر ذهنی ضعیف هستند و اصطلاحا عقب افتاده ذهنی هستند و مسئولیت اطرافیان اونها اونوقت اسم فیلم هست "کودکان ابدی" خیلی زیباست نه؟
» گاهی وقت ها احساس میکنم که از آخرین باری که پیشرفت کردم خیلی گذشته. بعدش خیلی حالم گرفته میشه...خیلی...دقیقا انگاری روی یه بنفشه یه سرباز یه عالمه درجا پوتین بزنه!! همین بلا سرم میاد!! نمیدونم چه مرضی هس هی به این فکر اینقدر نابودگرانه و بیتولیدکنندگی انگیزه فکر کنم!!
» دیشب باز خواب دیدم یکی از امتحان های دانشگاه را یادم رفته بوده بدم و حالا اومدن گیر دادن که مجبوری امتحان بدی!! منم که همونموقع اش هم هیچی بلد نبودم دیگه چه برسه حالا اونم وقتی نه پایه درس خوندن دارم نه پایه تقلب!! خیلی خواب حرص آوری هس!! جدا!! من نمیدونم چرا هی گاهی گاهی از این خواب ها میبینم!! جدا ها!! این روح من هنوز تو قفس دانشگاس!!!
آقای برادر همسر جان هنوز جویای همسر، موبایلش را گم کرده بود...بعدش یهویی خواب دیده تو فلان خیابون پشت فلان بوته هستش!! میره دقیقا همونجا میجورتش!! (پیداش میکنه!!)
بهش میگم! ببین! رخت خواب میندازم واست همین جا ! (تو دفتریم حالا !! ) ببین میتونی واسم شناسنامه و گواهینامه و دستبندمو پیدا کنی؟ یه باره لیوان قرمزه هم گم و گور شده اونم بجورش!
میگه :ای بابا !!! بزار بگیرمت تا خودتم گم نشدی!!!
من خیلی دلم میخواس حماسی بمیرم.جدا دلم میخواس چیزی بود که واسش حاضر به دادن جونم باشم و بعدش ایستاده بمیرم در حالی که خوشم هست و خیال میکنم مفید بودم و خالص! یا مثلا درحالی که پوزخند میزنم .حتی شده یخته چی من جدا خیلی دوست داشتم حماسی بمیرم! ولی هیچی گمون نکنم از این عرضه ها داشته باشم! یعنی ۲۷ سال زندگی کردن اینجوری بی آزارتر از یه گاو بهم نشون داده که یه جورایی فقط اهل نشخوار کردن آرزوهام هستم!! ( تازشم کلی احساس خوشبختی هم میکنم که اینقده آرزو دارم!! آرزوهایی به قدمت 17 سال! 10 سال! )بگذریم!
وقتی قراره بی عرضه بمیرم و اگه بخوام واقع بین شم میگم ترجیح میدم توی خونه خودم بمیرم. وقتی روی یه مبل یه نفره نشستم دارم فیلم میبینم و حواسم به فیلم هست! همین جور یهویی دوست دارم بمیرم. جدا خیال نکنم اگه از قبلش بدونم که قراره بمیرم بتونم گندکاری هامو راس و ریس کنم!! خداییش حتی ممکنه واسه خیط کردن تقدیر بزنم خودمو بکشم که یعنی دیدی اونوقت که گفتی نشد؟؟! یا که فرضا اسن بزنم به بیابون!
بعدش من که الان دارم مینویسم دوس دارم وقتی دارم میمیرم تنها باشم! (گرچه گاهی وقتا که یهو از الکی میترسم و خیال میکنم دارم میمیرم، از بس یهو همه چی عوض میشه، دوس دارم همسر جان بودش و تنگ بغلم میکرد و هی میشنیدم میگه آزی! و اگه جدا آسیبی درکار هس ازم حمایت میکرد ) درست تر بگم اینکه دوست ندارم حواسش به من باشه و من بمیرم. یه جورایی هیچ دلم نمیخواد منو نداشتنو توش ببینم. خوب نمیخوام دیگه.
بعدش دوست دارم منو تو یه خاک حاصلخیز خاک کنن بعدش رو خاکم گل بکارن شمعدونی خوبه یا مثلا بابونه یا نرگس...(همه اش را هم کاشتن که هر فصلی گلناک بود خوب تره!!) و یه کم جلوتر از سرم یه درخت سفیدار یا بید (هرکدوم از نظر آب و هوا جورتره)بکارن که توم ریشه کنه و من برم تو برگاش!
بعدش دلم میخواد یهویی همۀ همۀ اونایی که میشناختم اما اونا همو نمیشناختن بیان سر خاکم یه روز عصر ! آ هی با هم آشنا شن آ هی خاطره هایی که با من داشتن را واسه هم تعریف کنن بعدش بخندن (خاطره تعریف کنن همین میشه!!) بعدش از اینکه همو میبینن خوشحال شن باهم دوست شن آ بگن پس شما همسر جان بودی؟؟ پس شما مهری بودی؟ پس تو حسین کوچولو بودی؟
بعدش دوست دارم بفهمن که من چقدر خوشحالم که مردم و بالاخره اونقدر سبک شدم که پرواز کنم...چقدر کیف کوکم که میتونم برم تا ته ته دل همه! میتونم ببینم فکرهام چقد راس بوده چقد غلط! میتونم بالاخره مطمئن باشم کجاها راس راسی و خداییش بد کردم کجاها درس بوده.
گمونم برم بگردم دنبال فروغ بغلش کنم ...برم سراغ حافظ واسش عشوه بیام ببینم راس راسی منو میشناخته؟ دوست دارم برم پیداش کنم مارگارت میچل را ازش بپرسم این رت باتلر تخیلی بوده یا راستکی؟ برم بجورمش چشماشو نگاه کنم.دوست دارم برم سراغ رضا شاه همین جور دور وایسم تماشا! برم سراغ ادیسون ازش تشکر کنم که ما تونستیم پلو پز داشته باشیم و اینترنت و ماهواره! برم ببینم کلئوپاترا چه شکلی بوده. برم ببینم از هیتلر میترسم یا نه؟
دلم میخواد خودمو ببینم. شفاف توی آینه.
دلم میخواد بفهمم کجاهای زندگیم راس راسی اتفاق افتاده کجاهاشو خیال کردم. دلم میخواد بدونم بازم رنگ هست که من ندیده باشم؟
دلم میخواد توانایی رو احساس کنم.بدوم.برقصم.دوچرخه بزنم.(نه دوچرخه سواری ها!)
دلم میخواد دوستای جدید پیدا کنم! با یکی آدم بترسونم! با یکی به گناهام فکر کنم! با اون یکی بریم خرید واسه یه بدن جدید! آ بگم کپل تر ندارین؟ من به اندازه کافی لاغر مردنی بودم ها!!
دلم هیچی نمیخواد دوباره بیام این جا...ولی خیلی دلم میخواد که همه همه بفهمن که من مردم و دیگه نیستم.
در مورد تو عزیزترین... دلم میخواد همونطور که میخواستی بشناسمت و الان که دارم اینو مینویسم خیال میکنم که نخوام جور دیگه ای ببینمت. ولی میدونم که میشه و میخوام و میام که خنده هاتو ببینم...خنده قشنگم! گمونم یهو ببینم خیلی ها میان تماشاش! نمیدونم باز حسودیم میشه یا نه!
میدونم که خیلی واسم سخته اینکه دیگه نمیتونم هیچی باهات حرف بزنم...واسم زجره. گمونم واسه همین هم که شده جهنم شه واسم هر چی که هست! شاید اگه شد چن خواب در میون اومدم حرف هامو واست گفتم...تو هم که همیشه خواب هات یادت میره!! شاید هم نیومدم آخه هیچی معلوم نیس. فقط اگه سرد بود بازم شبا میام توی بغلت:) فقط اگه گرم بودی...اگه زنده و شاد بودی...اگه نه که میرم که میرم گفته باشم!
میدونی من هر وقت هم که بمیرم هرجور حساب کنی هنو یه کار مهم ناتموم دارم!! بقیش اونقد مهم نیس! اینکه به تو بفهمونم که چقدر دوستت داشتم و چقد عزیز بودی. اگه اونجا گذاشتن بازیگوشی کنیم اونوقت یهویی میبینی که همین جور از الکی سیم نوت بوکت درس شد!! هر بار تلویزیون را روشن میکنی میبینی اول یه فیلم توپ تکنولوژی بالا هس!! یهو میبینی همه بهت لبخند میزنن و اخباری که تو میشنوی همه چیش خوب هس ...نه ! ولش کن! میترسم که بترسی!! یا دیوونه شی! اسن یه جورای نامحسوسی بهت حال میدم! مثلا به ته دلت کیف کردن از رقصیدن را یاد میدم! به ته دلت حال کردن با موسیقی را یاد میدم.
من زندگی رو دوست دارم و هر مرگ اشارتی ست به حیاتی دیگر
از پیش ما ٬ به پیش ما رفت!
تنها پای مشاعره زمان پریشانی حوا ...
اتفاق افتاد ٬ نه پیش از آن که انتظارش داشته باشیم ٬ بلکه پس از انتظاری تلخ .
پدربزرگ رفت.
